ش را نگاهدارد و بالبداهه اين ابيات را سرود:

ويمنعها من النوم الشهود
علي بدر تقاصرت الجدود
ومحزوم ورهط ابي الوليد
وبکي حارثاً اسدالاسود
وما لابي حکيمة من نديد
ولولا يوم بدر لم يسودوا
  
 اَتَبکي اَن يضل لها بعير
فلا تبکي علي بکر ولکن
علي بدر سراة بني هصيص
وبکي ان بکيت علي عقيل
وبکّيهم ولا تسمي جميعاً
ألا قد ساء بعدهم رجال

«آيا اين زن به خاطر آنکه شترش را گم کرده است مي‌گريد، و بي‌تابي و ناآرامي او را از خواب بازمي‌دارد؟!
«ديگر بر شتر گريه مکن، بلکه بر بدر گريه کن که بخت و اقبال‌ها آنجا همه بد آوردند!
«بر بدر که در آن بزرگان بني هصيص و مخزوم و طايفه ابوالوليد بودند!
«و اگر مي‌خواهي بگريي، بر عقيل گريه کن، و بر حارث گريه کن؛ شير شيران!
«و بر آنان همگي گريه کن و نام مبر؛ هرچند که ابوحکيمه نظير و مانند ندارد!
«هان، که پس از اين بزرگان، مرداني به سروري و مهتري رسيدند، که اگر جنگ بدر در کار نمي‌آمد، هرگز به سروري و مهتري نمي‌رسيدند!»بازتاب خبر پيروزي در مدينه
وقتي پيروزي براي مسلمانان مسلم گرديد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دو بشير به مدينه فرستادند تا پيشاپيش ورود فاتحان، مژدة پيروزي لشكر مدينه را به اهل مدينه برسانند. عبدالله بن رواحه را به عنوان بشير براي قسمت بالاي مدينه، و زيدبن حارثه را به عنوان بشير براي قسمت پايين مدينه فرستادند.

يهوديان و منافقان مدينه را با شايعات و تبليغات دروغين به هم ريخته بودند؛ حتي خبر کشته شدن پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- را نيز منتشر کرده بودند. وقتي يکي از منافقان زيدبن حارثه را سوار بر قصواء- ناقة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- - ديد، گفت: محمد کشته شده است، و اين ناقة اوست که ما مي‌شناسيم؛ اين نيز زيد است که از شدت ترس و وحشت نمي‌داند چه بگويد، و گريخته و به سوي ما آمده است!

همينکه دو فرستادة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد مدينه شدند، مسلمانان اطراف آندو را گرفتند، و آمادة شنيدن اخبار از آن دو شدند، تا آنکه سرانجام برايشان مسلم گرديد که مسلمانان پيروز شده‌اند. شادي و شادماني همه‌جا را فرا گرفت، و شهر مدينه را صداي تهليل و تکبير به لرزه درآورد، و سران مسلمانان که در مدينه بودند، راه بدر را پيش گرفتند تا رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را بخاطر اين فتح بزرگ تهنيت گويند.

اُسامه بن زيد گويد: خبر پيروزي مسلمين در جنگ بدر، زماني به ما رسيد که داشتيم خاک گور رقيه دختر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را که- همسر عثمان بن عفان بود، و رسول خدا مرا در کنار عثمان براي رسيدگي به کارهاي او گماشته بودند- هموار مي‌کرديم.
ورود لشکر پيامبر به مدينه
پيامبر گرامي اسلام، پس از پايان پذيرفتن نبرد، سه شبانه‌روز در محل بدر اقامت کردند. پيش از آنکه از عرصة نبرد کوچ کنند، ميان لشکريان بر سر غنائم اختلاف روي داد. وقتي اختلاف رزمندگان بالا گرفت، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- امر فرمودند که هرچه در دست هرکه هست بازگرداند؛ چنين کردند؛ آنگاه وحي نازل شد و اين مشکل را حل کرد.

*از عباده بن صامت روايت شده است که ميگفت: با نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- عزيمت کرديم. با ايشان در جنگ بدر شرکت کردم. طرفين با يکديگر روياروي شدند، و خداوند دشمن را شکست داد. گروهي فراريان دشمن را دنبال مي‌کردندو مي‌کشتند و تعقيب مي‌کردند؛ گروهي نيز بر روي غنائم افتاده بودند و آنها را مي‌جستند و گردآوري مي‌کردند؛ گروه سوم، چشم از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- برنمي‌داشتند که مبادا دشمن غافلگيرانه بر آن حضرت بتازد! وقتي شب فرا رسيد، و جماعت کنار هم گرد آمدند، آن افرادي که غنائم را گردآوري کرده بودند، گفتند: ما اين غنائم را به دست آورده‌ايم، و هيچکس سهمي در اينها ندارد! آنان که به تعقيب دشمن پرداخته بودند، گفتند: شما سزاوارتر از ما نسبت به اين غنائم نيستيد! ما دشمن را از اين غنيمت‌ها دور گردانيديم و دشمن را به شکست واداشتيم! گروه سوم نيز که چشم از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برنمي‌داشتند، گفتند، ما ترسيديم که دشمن غافلگيرانه بر آنحضرت بتازد، و به ايشان مشغول شديم! خداوند اين آيه را نازل فرمود:

﴿يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنفَالِ قُلِ الأَنفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بِيْنِكُمْ وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾[1].

«از تو درباره انفال (غنائم جنگي) مي‌پرسند؛ بگو: انفال (غنائم جنگي) از آن خدا و رسول است؛ حال که چنين است، خداي را درنظر داشته باشيد و با يکديگر صلح و صفا برقرار کنيد، و خدا و رسولش را فرمان بريد؛ اگر اهل ايمانيد!»

آنگاه، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- غنائم جنگي را ميان مسلمانان تقسيم فرمودند [2].

پس از آنکه در وادي بدر سه روز اقامت کردند، رسول خدا لشکر خويش را به سمت مدينه حرکت دادند. اسيران مشرکان نيز همراه لشکر بودند. غنائم جنگي نيز که در ميدان جنگ از مشرکان گرفته شده بود، همراه لشکر حمل مي‌شد، و مسئول آن عبدالله بن کعب بود. وقتي از تنگة صفراء درآمدند، بر روي تپه‌اي ميانة تنگه و نازيه فرود آمدند و در آنجا غنائم را پس از آنکه خمس آنها را جدا کردند، به تساوي ميان مسلمانان تقسيم کردند.

وقتي به صفراء رسيدند، دستور دادند تا مسلمانان نضربن حارث را- که علمدار مشرکان در جنگ بدر، و از اکابر مجرمين قريش بود، و سخت‌ترين نيرنگ‌ها را نسبت به اسلام زده، و شديدترين آزارها را به پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- رسانيده بود- به قتل برسانند. علي‌بن ابيطالب گردن وي را زد.

وقتي به عرق الظبيه رسيدند، دستور قتل عقبه‌بن ابي‌معيط را صادر کردند. وي همان کسي بود که برخي آزارهاي او را نسبت به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پيش از اين گزارش کرديم؛ و همان کسي بود که شکمبة شتر را بهنگام نماز بر گردة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- افکند؛ و همان کسي بود که رداي آنحضرت را دور گردنشان پيجانيد و قصد داشت ايشان را بکشد؛ و اگر ابوبکر -رضي الله عنه- متعرض او نشده بود، ايشان را کشته بود.

زماني که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- دستور قتل وي را صادر فرمودند، گفت: بچه‌هايم را چه کسي سرپرستي کند، اي محمد!؟ فرمودند: «النار» آتش! [3]  عاصم بن ثابت انصاري- و به قولي: علي‌بن ابيطالب- او را به قتل رسانيد.

اين دو طاغيه، واجب القتل بودند؛ زيرا، با توجه به سوابقشان، تنها اسير جنگي نبودند، بلکه به اصطلاح امروزي «جنايتکار جنگي» شناخته مي‌شدند.    

مراسم استقبال از پيامبر
وقتي رسول خدا به روحاء رسيدند، سران مسلمانان که پس از شنيدن خبر پيروزي از دو فرستادة آن حضرت براي تهنيت گويي و پيشباز از مدينه عزيمت کرده بودند تا آن فتح بزرگ را به پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- تهنيت گويند، با آن حضرت ديدار کردند. سلمه بن سلامه گفت: به تهنيت و شادباشي به ما مي‌گوييد؟! بخدا، جز اين نبود که ما با اشتراني گَر که همچون اشتران عقا