اني شدن در آستانة آن حضرت مي‌سوختند. بهرة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از کمالات انساني و زيبايي‌هاي معنوي و روحاني که محبوب همگان قرار مي‌گيرد، به اندازه‌اي بود که به هيچ فرد ديگر بشر روزي نشده است. از نظر متانت و شرافت و موقعيت اجتماعي و امتيازات و فضائل و مناقب برفراز بالاترين قلّه جاي داشتند، و از نظر عفت و امانت و صداقت، و هر ويژگي نيک ديگر، داراي مقام و درجه‌اي بودند که حتي دشمنان آن حضرت در آن شکّ و ترديدي نداشتند؛ ديگر چه رسد به دوستان و همراهان ايشان. دوست و دشمن در برابر آن حضرت، چنان بودند که هرگاه ايشان سخني مي‌گفتند، به درستي و راستي آن يقين پيدا مي‌کردند.

يک بار، سه تن از قريشيان يکجا گرد آمده بودند، و هر يک- به خيال خودشان_ دور از چشم آن دو تن ديگر، به استماع قرآن مشغول بودند. طولي نکشيد که رازشان آشکار شد. يکي از آنان از ابوجهل- که خود يکي از آن سه تن بود- پرسيد: نظرت راجع به آنچه از محمد شنيدي چيست؟ گفت: چه شنيدم؟! ما با بني عبدمناف بر سر جاه و مقام همواره نزاع داشته‌ايم. آنان اطعام کردند، ما نيز اطعام کرديم؛ آنان غرامت‌هاي اين و آن را بر عهده گرفتند، ما نيز بر عهده گرفتيم؛ بذل و بخشش کردند، ما نيز بذل و بخشش کرديم؛ همينکه دوشادوش يکديگر قرار گرفتيم، و همانند دو اسب شرکت کننده در مسابقه و شرط‌بندي، به موازات يکديگر به تاخت درآمديم؛ گفتند: ما پيامبري داريم که از آسمان به او وحي مي‌رسد! اين يک امتياز را ديگر چگونه مي‌توانيم به دست بياوريم؟ بخدا، هرگز به او ايمان نمي‌آوريم، و او را تصديق نمي‌کنيم! [2]

ابوجهل همواره مي‌گفت: اي محمد، ما شخص تو را تکذيب نمي‌کنيم، فقط آنچه را که تو آورده‌اي تکذيب مي‌کنيم! چنانکه خداوند- به همين مناسبت- اين آية شريفه را نازل فرمود:

﴿قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاَ يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ﴾[3].

«اينان شخص تو را تکذيب نمي‌کنند، بلکه اين ستم پيشگان در برابر آيات الهي انکار و جحود مي‌ورزند»[4].

روزي، سه بار پياپي، کفّار مکّه آن حضرت را آزار دادند؛ در مرتبه سوم، آن حضرت خطاب به آنان گفتند:

(يا معشر قريش، جئتکم بالذبح).

«ای قريشيان، مرگ را برايتان به ارمغان آورده ام»[5].

اين سخن آن حضرت به اندازه‌اي در عُمق جان آنان تأثير کرد که حتي سرسخت‌ترين دشمنان ايشان، با بهترين عبارات و تعبيراتي که در توان داشتند، در صدد دلجويي آن حضرت برآمدند.

روزي که به هنگام سجده، شکمبة شتر بر گُرده آن حضرت افکندند، وايشان نفرينشان کردند؛ خنده از لبان مشرکان رخت بربست، و پريشاني و هراس سراسر وجودشان را فرا گرفت، و يقين کردند که هلاکتشان نزديک است.

عُتبه بن ابي‌لهب را نفرين کردند، وي نيز يقين داشت که هرچه زودتر اثر نفرين آن حضرت را خواهد ديد؛ تا آن هنگام که آن شير درنده را مشاهده کرد و گفت: بخدا، محمد در حالي که خود در مکه است، مرا در اينجا کشت!

اُبي‌بن خَلَف آن حضرت را تهديد به قتل مي‌کرد. پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز به او مي‌گفتند:

(أنا أقتلک إن شاءالله).

«انشاءالله من تو را به قتل مي‌رسانم!»

وقتي که در جنگ اُحُد، آن حضرت با سرنيزه به گردن وي اشاره کردند؛ با آنکه يک خراش جزئي بيش نبود، اُبّي مي‌گفت: او در مکه به من گفته است که مرا خواهد کشت! به خدا، اگر آب دهان نيز به من افکنده بود، همان مرا به کشتن مي‌داد! [6]  تفصيل بيشتر اين داستان در جاي ديگر خواهد آمد.

سعدبن معاذ- زماني که هنوز مسلمانان در مکّه بودند- به اُميه‌بن خلف گفت: من از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيده‌ام که مي‌فرمودند مسلمانان تو را خواهند کشت! دچار وحشتي شديد گرديد و با خود عهد کرد که پاي از مکّه بيرون نگذارد. زماني هم که ابوجهل او را براي عزيمت به جنگ بدر وادار کرد، راهوارترين شتر مکه را خريداري کرد تا بتواند بر فراز آن برآيد و از صحنة نبرد بگريزد؛ زيرا، همسرش به او گفته بود: اي ابا صفوان، مگر فراموش کرده‌اي که آن برادر يثربي‌ات به تو چه گفت؟! اُميه نيز پاسخ داده بود: نه به خدا، من قصد ندارم چند منزلي بيشتر تا همين نزديکي با اينان همراه باشم! [7]

اين چنين بود حال دشمنان آن حضرت؛ ياران و همنشينان آن حضرت که ايشان برايشان حکم جان در تن و روح در کالبد بي‌جانشان را داشت؛ رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- قلب و چشم آنان بودند. همچنانکه آب بنا به طبيعت خويش سرازير مي‌گردد، محبّت قلبي و عشق راستين همگان نيز به سوي آن حضرت سرازير مي‌شد، و جان همگان همانند آهن که به آهن‌ربا جذب مي‌شود، مجذوب جمال آن حضرت مي‌گرديد؛ چنانکه شاعر عرب سروده است:

«فصورته هيولي کل جسم
 و مغناطيس افئدة الرجال»
«چنان بود که صورت وي هيولاي هر پيکري بود، و چونان مغناطيس دل‌هاي مردان را مي‌ربود!»

بر اثر همين عشق و علاقة شديد و خاطرخواهي اصحاب و ياران آن حضرت بود که هر يک از آنان حاضر بود که گردنش خرد شود، اما به ناخن آن حضرت خراشي نخورد، و خس و خاشاکي به پاي آن حضرت نخلَد!

روزي، در شهر مکه، ابوبکر مورد حملة کفّار واقع گرديد، و او را سخت کتک زدند. عتبه‌بن ربيعه نزديک وي آمد و آنقدر با نعلين ميخدار خويش، بر اندام و سر و روي ابوبکر کوبيد، و بر شکم وي لگد نواخت، که ديگر چشم و بيني ابوبکر ديده نمي‌شد. بني‌تَيم او را در پارچه‌اي پيچيدند و به خانه‌اش بردند. شک نداشتند که مي‌ميرد. شامگاه آن روز همينکه به هوش آمد و خواست حرف بزند، گفت: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در چه حال است؟ به او زخم زبان‌ها زدند و بسيار او را سرزنش کردند. آنگاه از نزد او برخاستند و به مادرش، امّ الخير، گفتند: ترتيبي بده که به او چيزي بخوراني يا شربت آبي به وي بدهي!

وقتي که ابوبکر با مادرش تنها شد، دست به دامان او شد و گفت: از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چه خبر داري؟ مادرش گفت: بخدا، من از رفيق تو خبري ندارم! ابوبکر گفت: نز اُمّ جميل دختر خطاب برو، و از او سئوال کن که از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چه خبر دارد؟ از خانه بيرون شد و نزد امّ‌جميل رفت. گفت: ابوبکر از تو راجع به محمدبن‌عبدالله خبر مي‌‌گيرد؟ گفت، من نه ابوبکر مي‌شناسم و نه محمدبن‌عبدالله! اگر دوست داري با تو بيايم تا به نزد پسرت برويم؟ گفت: آري! اُمّ‌جميل همراه امّ‌الخير آمد، تا بر سر بالين ابوبکر رسيد که خونين و مالين در بستر افتاده بود. اُمّ‌جميل به او نزديک شد و صدا به شيون برآورد و گفت: به خدا، مردماني که اين بلا را برسر تو آورده‌‌اند همه فاسق و کافرند، و من اميدوارم که خداوند انتقام تو را از آنان بگيرد!

ابوبکر گفت: از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چه خبر داري؟ گفت: مادرت اينجا ايستاده و حرفهاي ما را مي‌شنود! گفت: باکي از او نداشته باش! گفت: سالم‌اند و برقرار! ابوبکر گفت: کجا هستند؟! اُمّ‌جميل گفت: در خانة ابن‌ارقم! ابوبکر گفت: در پيشگا