ss="text" href="w:text:140.txt">در پارلمان قريش</a><a class="text" href="w:text:141.txt">رأي ظالمانهء دارالندوه به قتل پيامبر</a></body></html>فصل يازدهم
مقدّمات هجرت

مهاجران پيشتاز
پس از آنکه بيعت عقبة دوّم صورت گرفت، و اسلام اين توفيق را يافت که در مرکز آن صحراي سوزان آکنده از کفر و ضلالت و جهالت، براي خود وطني تأسيس کند، و اين بزرگ‌ترين امتيازي بود که اسلام از آغاز دعوتش بدان دست يافته بود؛ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اجازه فرمودند که مسلمانان به تدريج به اين وطن جديد هجرت کنند.

هجرت، نه تنها به معناي از دست دادن تمامي امکانات اجتماعي، فدا کردن دارايي، و جان خود برداشتن و رفتن، بود بلکه شخص مهاجر بايد توجه مي‌داشت به اينکه خونش را هدر اعلام خواهد شد؛ اموالش را غارت خواهند کرد، و معلوم نيست که در آغاز راه سر به نيست خواهند کرد يا در پايان راه! و نيز بايد مي‌دانست که بسوي آينده‌اي کاملاً مبهم راه مي‌سپُرَد، که پريشاني‌ها و سرگرداني‌ها و نگراني‌هاي مربوط به آن برآورد کردني نيست!

مسلمانان، با اينکه همة اين مسائل را مي‌دانستند، پياپي آهنگ هجرت مي‌کردند، و مشرکان مانع خروج آنان از مکّه مي‌شدند؛ زيرا به شدّت در اين ارتباط احساس خطر مي‌کردند. ذيلاً نمونه‌هايي از اين هجرت‌ها را مي‌آوريم.

1. يکي از نخستين مهاجران، ابوسلمه بود. وي يکسال پيش از بيعت عقبة کبري بنا به روايت ابن‌اسحاق با همسرش و پسرش بناي مهاجرت نهاد. وقتي که تصميم بر خروج از مکه گرفت خويشاوندان همسرش به او گفتند: در مورد جان خودت ما حريف تو نشديم که آن را برايت حفظ کنيم؛ امّا راجع به اين زن که خويشاوند ما است چه فکري مي‌کني؟ چرا بايد بگذاريم او را سرگردان بيابان‌‌ها و آوارة سرزمين‌هاي دور گرداني؟! همسرش را از او بازگرفتند. خاندان ابوسلمه نيز، به دفاع از پسرش که مردي از خاندانشان محسوب مي‌گرديد، برآشفتند و گفتند: نمي‌گذاريم- حالا که شما همسر فرزند ما از او جدا ساختيد- پسرمان را نيز با او ببريد! بر سرِ بردن پسربچه کشمکش بسيار کردند و بالاخره دست وي را از دست آنان خلاص کردند، و او را با خود بردند. به اين ترتيب، ابوسَلَمه يکّه و تنها راهي مدينه شد.

امّ‌سلمه -رضي الله عنها- پس از رفتن شوهرش و گم شدن فرزندش، هر روز صبح سر به صحراي مکه مي‌گذاشت و تا شام مي‌گريست، و بر اين منوال، يکسال گذرانيد. يکي از خويشاوندانش به حال او رقّت کرد و گفت: نمي‌خواهيد بگذاريد اين زن بيچاره برود؟! ميان او و شوهر و فرزندش جدايي افکنده‌ايد! به او گفتند: اگر مي‌خواهي به همسرت ملحق شو! امّ‌سلمه پسرش را نيز از سرپرستانش بازگرفت و آهنگ سفر به مدينه کرد. سفري که عبارت بود از طي مسافتي در حدود پانصد (500) کيلومتر، از لابلاي کوههاي سر به فلک کشيده، و دره‌هاي خوفناک و هلاکت بار، در حالي که احدي از خلايق با او همراه نبود. رفت و رفت تا به تنعيم رسيد. در آنجا عثمان‌بن طلحه‌بن ابي‌طلحه او را ديد، و چون از وصف حال وي مطلع گرديد، او را همراهي کرد تا به مدينه واردش گردانيد. وقتي چشمش به آبادي قباء افتاد، گفت: شوهرت در اين آبادي است؛ به اميد خدا بر او وارد شو! و بازگشت و راهي مکّه شد[1].

2. صُهَيب بن سنان رومي پس از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مهاجرت کرد. وقتي آهنگ هجرت به مدينه کرد، کفّار قريش به او گفتند: تو در زي درويشي بينوا نزد ما آمدي، و در کنار ما دارايي تو بسيار گرديد، و به جاهايي رسيدي که رسيدي؛ حال، مي‌خواهي هم جانت را خلاص کني و بروي، و هم اموالت را ببري؟ به خدا چنين چيزي شدني نيست! صهيب در پاسخ آنان گفت: اگر اموالم را به شما واگذارم، نظرتان چيست؟ آيا مي‌گذاريد بروم؟! گفتند: آري! گفت: من همة اموال و دارايي‌ام را به شما واگذار کردم! اين خبر به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسيد! فرمودند: «ربح صهيب! ربح صهيب!» صهيب سود سرشاري برد! صهيب سود سرشاري برد!![2]

3. عمربن خطّاب و عياش بن ابي‌ربيعه، و هشام بن عاص‌بن وائل در محلي به نام تناضُب، بالا دست سَرِف با هم قرار گذاشتند، که صبح هنگام آنجا گردهم آيند، و با هم به مدينه مهاجرت کنند. عمر و عياش با يکديگر ديدار کردند، اما، هشام را نگذاشتند نزد آن دو بيايد.

وقتي عمر و عياش به مدينه وارد شدند و در قباء منزل کردند، ابوجهل و برادرش حارث نزد عياش آمدند. اين سه تن از يک مادر بودند، و مادرشان اسماء بنت مُخَرِّبَه بود. آن دو به عياش گفتند: مادرت نذر کرده است که شانه به سر نزند، و در تابش آفتاب به زير سايه نرود، تا تو را ببيند! عياش به حال مادرش رقت کرد. عمر گفت: اي عياش، به خدا اين جماعت تنها هدفشان اين است که تو را از دينت بازدارند؛ از آنان برحذر باش! به خدا، هرگاه شپش مادرت را آزار دهد، سرش را شانه خواهد کرد؛ و هرگاه آفتاب مکه او را آزار دهد، زير سايه خواهد رفت! عياش اصرار ورزيد که با آن دو نفر بازگردد تا سوگند مادرش را راست گرداند. عمر به او گفت: حال که مي‌خواهي اين کار را بکني دست کم اين ناقة مرا بگير؛ ناقة نجيب و راهواري است.به گُرده‌اش بچسب؛ و هرگاه از سوي اين جماعت احساس خطر کردي، به کمک آن خودت را از مهلکه نجات بده!

بر آن ناقه سوار شد و همراه آن دو به راه افتاد. در بين راه، ابوجهل به او گفت: اي پسر مادر من، به خدا اين شتر من از راه مانده است؛ مرا رديف خودت بر اين ناقه‌ات سوار نمي‌کني؟! گفت: چرا! آنگاه شترش را خوابانيد، آن دو نيز شترانشان را خوابانيدند، تا ابوجهل جابه‌جا شود و بر ناقة وي سوار شود. همينکه پاهايشان به زمين رسيد، بر او حمله بردند، و او را دربند کردند و بر پشت ناقه بستند. آنگاه، به هنگام روز او را دست و پا بسته وارد مکه کردند، و گفتند: اي اهل مکه! اين چنين با مردان ابله و نابخردتان عمل کنيد! همچنانکه ما با اين مرد ابلهمان رفتار کرديم[3].

اين بود سه نمونه از عکس‌العمل مشرکان، وقتي که با خبر مي‌شدند مسلمانان قصد هجرت به مدينه را دارند. امّا، به رغم اين خشونت‌ها و بي‌رحمي‌ها، مردم فوج فوج، پياپي به مدينه سرازير شدند؛ به گونه‌اي که دو ماه و چند روز پس از بيعت عَقبة کبري، از مسلمانان تنها سه تن در مکه مانده بودند! شخص رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و ابوبکر و علي، که آن دو نيز به دستور پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در مکه مانده بودند. چندتن ديگر نيز در بند مشرکان مکه بودند. پيغمبراکرم -صلى الله عليه وسلم- هم ساز و برگ سفر آماده کرده بودند و منتظر فرمان خداوند براي خروج از مکه بودند. ابوبکر نيز ساز و برگ سفر مهيا کرده بود. [4]

* بخاري از عايشه روايت کرده است که گفت: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به مسلمانان گفتند:

(اِنّي اُريتُ دارَ هِجرتکُم، ذات نخلِ بين لابتين).

«هجرتگاه شما را به من نشان داده‌اند؛ درختان خرما فراوان دارد، و ميان دو کوه داراي سنگهاي سياه قرار گرفته است!»

از اين رو، هر يک از مسلمانان که آهنگ مهاجرت مي‌کرد، به سوي مدينه رهسپار مي‌شد. تمامي مسلماناني که به سرزمين حبشه مه