هش نکنند؛ کسي را سرزنش نکنند؛ و کسي را رسوا نسازند. هيچگاه سخن نمي‌گفتند، هم‌نشينان ايشان سر به زير مي‌افکندند، چنانکه گويي عقاب روي سرشان نشسته است! و همينکه آنحضرت ساکت مي‌شدند، آنان سخن گفتن آغاز مي‌‌کردند. نزد آنحضرت با يکديگر بگومگو به راه نمي‌انداختند. هر کس در محضر ايشان سخن مي‌گفت، ديگر حاضران کاملاً سکوت مي‌کردند تا از سخن گفتن فراغت يابد. هرکس نخست سخن مي‌گفت، سخنگوي همة حاضران به حساب مي‌آمد. در ارتباط با هرچيز که حاضران مي‌خنديدند، آنحضرت نيز مي‌خنديدند، و نسبت به هرچيز که اظهار شگفتي مي‌کردند، آنحضرت نيز ابراز تعجب مي‌کردند. در برابر درشتگويي اشخاص غريب صبوري مي‌کردند. آنحضرت مي‌گفتند: هرگاه نيازمندي را مشاهده کرديد که در پي حاجت خويش است، او را به گرمي بپذيريد و حاجتش را روا کنيد، و انتظار ثنا و سپاس نداشته باشيد، مگر کسي که در حق وي نيکي کرده‌‌ايد، خود در مقام تشکّر و قدرداني برآيد [11].

خارجه‌بن زيد مي‌گويد: نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- وقتي مي‌نشستند از همه کس باوقارتر بودند، و به هيچ‌وجه دست و پايشان را دراز نمي‌کردند. بسيار سکوت مي‌کردند. تا وقتي که نياز نبود سخني نمي‌گفتند. از کساني که سخنان نازيبا مي‌گفتند، کناره مي‌گرفتند. خندة آنحضرت تبسُّم بود. سخن آنحضرت قول فصل و سخن آخر بود؛ نه زياد و نه کم. اصحاب ايشان هم در محضر آنحضرت به هنگام خنديدن، از روي احترام و اقتدار به ايشان، تبسُّم مي‌کردند [12].

خلاصه اينکه پيامبر بزرگ اسلام با کمالاتي ويژه و بي‌نظير آراسته بودند. خداي ايشان آنحضرت را تربيت کرده بود و در تربيت ايشان نيکو عمل فرموده بود، تا جايي که در مقام ستايش آنحضرت، ايشان را مخاطب قرار داد و فرمود:

﴿وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾[13].

«و براستي که تو را خُلق و خويي خوش و بي‌نظير است!»

اين خصوصيات اخلاقي به گونه‌اي بود که جانها را به ايشان نزديک مي‌کرد، و آنحضرت را محبوب دلها مي‌گردانيد، و از ايشان پيشوا و رهبري مي‌ساخت که دلها همه بسوي او پر مي‌کشيدند؛ و پس از آنهمه سرسختي و ستيزه‌جويي، آنچنان کينه‌توزي قوم و قبيلة آن حضرت را کاهش داد که سرانجام فوج فوج وارد دين خدا شدند.

اين اخلاقيات و ويژگي‌هايي که براي حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- برشمرديم، پاره‌خط‌هايي کوتاه و نارسا در ارتباط با مظاهر کمال و صفات جمال آنحضرت است. امّا، حقيقت شمائل و خصائل ايشان، و عُمق فضائل ايشان غيرقابل درک و غيرقابل دسترسي است. باري، چه کسي مي‌تواند به عُمق و حقيقت وجود بزرگترين فرد بشر در عالَم وجود برسد که به بالاترين قلّْة کمال دست يافته، و از نور خداي خويش روشني برداشته، و به جايي رسيده است که اخلاق او نسخة عملي قرآن کريم گرديده است؟!

اللَّهمَّ صلِّ على محمَّد وعلى آل محمَّد، کما صَلَّيتَ على إبراهيمَ وعلى آلِ إبراهيم؛ إنَّکَ حميدٌ مَجيد. اللَّهُمَّ بارِک على محمَّد وعلى آل محمَّد، کما بارکتَ على إبراهيم وَعلى آلِ ابراهيم؛ إنَّکَ حميدٌ مَجيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، ج 1، ص 503.
[2]- صحيح البخاري، ج 1، ص 502
[3]- همان.
[4]- نکـ: الشفا، قاضي عياض، ج 1، ص 89؛ صاحبان صحاح و سنن نيز اين مطلب را آورده‌اند.
[5]- صحيح البخاري،  ج 1، ص 407؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 252.
[6]- صحيح البخاري، ج 1، ص 504.
[7]- سوره انعام، آيه 33.
[8]- مشکاة المصابيح، ج 2، ص 521.
[9]- همان، ج 2، ص 520.
[10]- خلاصة السّير، ص 22.
[11]- نکـ: الشّفا، قاضي عياض، ج 1، ص 121-126؛ نيز نکـ: شمائل ترمذي.
[12]- الشِّفا، ج 1، ص 107.
[13]- سوره قلم، آيه 4.با قبيله بني سعد
شهرنشينان عرب را در آن روزگار، مرسوم چنان بود که که براي فرزندانشان دايه‌هاي باديه‌نشين مي‌گرفتند؛ تا بدينوسيله آنان را از بيماري‌هاي زنان شهري دور نگه دارند؛ و پيکرهايشان نيرومند، و اعصابشان توانمند گردد؛ و از همان اوان کودکي زبان عربي را به خوبي و درستي فراگيرند. عبدالمطلب نيز براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در جستجوي دايه بود، تا آنکه وي را به زني شيرده از قبيلة بني سعدبن بکر سپرد. وي حليمه بنت ابي ذؤيب، و همسرش حارث بن عبدالعزي، با کنية ابوکبشه، از همان قبيله بود.

خواهران و برادران رضاعي آن حضرت عبارت بودند از: [1] عبدالله بن حارث؛ [2] انيسه بنت حارث؛ [3] حذاقه (يا: جذامه) بنت حارث، که همان شيماء است؛ و [4] ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب عموزاده رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- . حمزه بن عبدالمطلب نيز نزد قبيلة بني سعدبن بکر دوران شيرخوارگي‌اش را مي‌گذرانيد. و مادر حمزه آنحضرت را که نزد حليمه بسر مي‌برد، شير داد. و به اين ترتيب، حمزه از دو جهت با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- برادر رضاعي بود، يکي، ثويبه؛ و ديگري، حليمة سعديه[1].

حليمه از برکات وجود آن حضرت چيزها ديد که وي را سخت به شگفت آورد. بگذاريد خود او آنچه را که ديده است به تفصيل بازگويد:

ابن اسحاق گويد: حليمه چنين بازمي‌گفت که وي با شوهر و فرزند خردسالش که وي را شير مي‌داد، همراه با تني چند از زنان قبيلة بني‌سعدبن‌بکر، از خانه درآمد و در پي جستجوي شيرخوارگان برآمد و مي‌گفت: آن سال، خشکسالي و قحطي همه‌جا را فراگرفته، و هست و نيست ما را از ما گرفته بود. مي‌گويد: من ماده الاغي را که داشتم سوار شده بودم. ماده شتر پيري نيز به همراه داشتيم که به خدا؛ يک قطره شير نمي‌داد! تمام شب، از دست پسر بچه‌اي که با خود برده بوديم، از شدت گرية او به خاطر گرسنگي، خوابمان نمي‌برد. در پستان من چيزي نمي‌يافت که به کارش بخورد؛ ماده شترمان هم شير نمي‌داد که بتواند بجاي شير مادرش بخورد. اما، سخت اميدوار بوديم که باراني ببارد، و فرجي برسد. من سوار بر همان ماده الاغ، به کاروانيان پيوستم.در طول راه، از فرط لاغري و ناتواني، همواره مرکب من از رفتار باز مي‌ماند، و کاروانيان نيز، بخاطر من، رفتارشان دشوار مي‌شد؛ به گونه‌اي که همه به خاطر من به زحمت افتادند. بالاخره، به مکه رسيديم، و در پي جستجوي شيرخوارگان برآمديم.

هيچيک از ما زنان شيرده نبود مگر آنکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بر او عرضه مي‌شد، و از پذيرفتن وي خودداري مي‌کرد؛ زيرا، به او مي‌گفتند: اين کودک شيرخوار يتيم است! توضيح مطلب اينکه ما زنان شيرده، معمولا به بذل و بخشش پدر کودک اميد مي‌بستيم. از اين رو، با خود مي‌گفتيم: يتيم! چه اميدي هست به اينکه مادرش يا پدربزرگش براي ما کار بکند؟! به اين جهت بود که ما خوش نداشتيم آن کودک را برگيريم. يکايک زنان شيرده که با من به مکه آمده بودند شيرخوارگاني براي خودشان گرفتند؛ اما من دست خالي ماندم. وقتي که تصميم گرفتيم برگرديم؛ به همسرم گفتم بخدا؛ سخت برايم ناخوشايند است که به اتفاق ديگر زنان همسفرم بازگردم و شيرخواره‌اي را برنگرفته باشم! بخدا؛ به سراغ همان کودک يتيم مي‌روم و او را برمي‌گيرم! هيچ اشکالي ندارد که چنين کنيم؛ اميد است که خداون