ن را از زير فشار کابوس سهمگين جاهليت و خواب سنگين زندگاني زميني رهايي بخشند؛ نبردي ديگر در ميداني ديگر، بلکه نبردهاي پياپي ديگري در ميدان‌هاي به هم پيوستة ديگري آغاز کردند. نبرد با دشمنان دعوت الهي اسلام، که پايگاه نوپاي دعوت آسماني را در محاصرة خويش گرفته بودند، و از اطراف بر سر باوردارندگان اين دعوت ريخته بودند، و پافشاري و اصرار فراوان داشتند بر اينکه نهال نورس اين شجرة طيبه را در همان آغاز رويش و بالندگي از ريشه درآورند، و نگذارند نشو و نما پيدا کند، و در اعماق خاک ريشه بدواند، و در فضاي لايتناهي شاخه‌هايش را بگستراند، و رفته رفته قلمروهاي بيشتري را زير ساية خود بياورد!؟ و باز، همينکه از صحنه‌هاي نبرد داخلي در ميدان‌هاي جنگ جزيره‌العرب خواستند دمي بياسايند، ارتش روم در حال آماده شدن براي ضربت زدن به اين امّت جديد بود، و براي حملاتي گسترده بر عليه سرزمين‌هاي شمالي قلمرو اسلام آماده مي‌گرديد.

در اثناي اين سَرايا و غزوات، نبرد نخستين در ميدان وجداني بشري نيز همچنان در جريان بود، و آن نبردهاي سرنوشت‌ساز در صحنة درون و روان تازه مسلمانان و گروندگان احتمالي به آيين اسلام هنوز به پايان نرسيده بود؛ زيرا، اين نبرد بي‌امان، جاودانه است، و علمدار آن شيطان است که لحظه‌اي از کوشش و فعاليت در اعماق وجدان افراد بشر نمي‌آسايد. از سوي ديگر، حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- در اين ميان برپاي ايستاده‌اند، و محکم و استوار به دعوت آسماني و الهي خويش مي‌پردازند، و کارزار دامنه‌داري را که در اين ميدان‌هاي دور از يکديگر در جريان است، رهبري مي‌فرمايند. در حالي که دنيا برايشان اقبال کرده و روي خوش نشان داده است، با تنگدستگي روزگار مي‌گذرانند، و در شرايطي که پيروان دين باور آنحضرت در پيرامون ايشان زير سايه‌هاي آسايش و امنيت به سر مي‌برند، خود ايشان پيوسته به کار و کوششي خستگي‌ناپذير ادامه مي‌دهند، و لحظه‌اي فارغ نمي‌نشينند؛ و با همة اينها، در تمامي اين گيرودارها صبر جميل اختيار مي‌کنند، و به شب زنده‌داري و عبادت خدا و ترتيل آيات و سُوَر شريفة قرآن اهتمام مي‌ورزند، و از همه گسسته و به حق پيوسته‌اند؛ همانگونه که خداوند سبحان به ايشان امر فرموده است![1]

به همين شيوه، پيامبر بزرگ اسلام، در گيرودار اين نبرد بايسته و پيوسته، بيش از بيست سال تمام به سر بردند؛ در طول اين مدت، هيچ کاري ايشان را از کار ديگر بازنمي‌داشت، تا آنکه دعوت اسلام در آن چنان ميدان گسترده و آنچنان قلمرو پهناوري به پيروزي رسيد و فراگير گرديدکه خِرَدها سرگردان ماندند! سرتاسر عربستان به آيين آنحضرت گردن نهاد، و غيرت و حميت جاهليت از هر کران آن رخت بربست، و انديشه‌هاي بيمار قوم عرب بيدار گرديد، تا آنجا که بُتان را ترک گفتند، بلکه با دستان خويش درهم شکستند. آوازة توحيد در فضاي جزيره‌العرب طنين‌انداز شد، و بانگ اذان نمازهاي پنجگانة شبانه‌روزي در سرتاسر صحراي پهناوري که آيين جديد آنرا زنده ساخته بود، آفاق آسمان را مي‌شکافت، و قاريان قرآن در شمال و جنوب آن سرزمين، آيات کتاب خدا را مي‌خواندند، و احکام الهي را به اجرا درمي‌آوردند.

تيره‌ها و طايفه‌ها و قبيله‌هايي که از يکديگر فاصله گرفته بودند و پراکنده شده بودند، يکپارچه شدند. انسان از بندگي بندگان گسست، و به بندگي خداي جهان پيوست. ديگر، قاهر و مقهور، غالب و مغلوب، برده و ارباب، حاکم و محکوم، و ظالم و مظلوم مطرح نبود. همة مردم بندگان خدايند؛ برادراني که دل در گرو عشق يکديگر، و سر در خط فرمانها و احکام الهي دارند؛ خداوند پيرايه‌هاي کبر و نخوت جاهليت و فخرفروشي به واسطة پدران و نياکان را از وجود آنان زدوده است، و ديگر نه عرب بر عجم، و نه عجم بر عرب، و نه سفيدپوست و سرخپوست بر سياه‌پوست، شرف و امتيازي نخواهد داشت، مگر به واسطة تقواي الهي. مردم همه فرزندان آدم‌اند، و آدم نيز از خاک!؟

با اين ترتيب، در پرتو موفقيت و پيروزي اين دعوت الهي و آسماني، وحدت قوم عرب، وحدت بني‌ نوع انسان، عدالت اجتماعي، و سعادت بشري، چه در مسائل و مشکلات دنيوي، و چه در مسائل و مشکلات اُخروي، تحقُّق يافت. مسير گردش روزگار تغيير پيدا کرد. چهرة زمين دگرگون گرديد، و روند تاريخ به سوي ديگري گرايش يافت، و طرز تفکّر افراد بشر بکلّي متفاوت گرديد.

پيش از ظهور دعوت اسلام، روح جاهليت بر تمامي جهان سيطره يافته بود، و وجدان بشري متعفّن، و روح انسان معذّب شده بود. ارزشها و معيارها در آن جوّ تاريک از کار افتاده بودند، و ظلم و ستم و بردگي بر آن سايه افکنده بود، و امواج سهمگين خوشگذراني تبهکارانه با محروميت بيچاره‌کننده درهم آميخته، و پرده‌هاي ضخيم کفر و ضلالت و ظلمت، عليرغم حضور ديانت‌هاي آسماني امّا تحريف شده، که از ضعف و نقاهت رنج مي‌بردند، از کران تا کران آويخته بود. اديان ديگر سيطره‌‌اي بر جان انسان‌ها نداشتند، و به صورت مراسمي خشک و بي‌روح درآمده بودند.

وقتي اين دعوت بزرگ، نقش خود را در زندگاني اين جهاني بشر ايفا کرد، روح بشر از اوهام و خرافات، و از بندگي و بردگي، و تباهي و آلودگي، و پليدي و پوسيدگي رهايي يافت، و جامعة انساني از ستم و سرکشي، گسستگي و افسردگي، و اختلاف طبقاتي و استبداد فرمانروايان و تحقير و تحمير کاهنان رَست؛ و اسلام بر سازندگي جهان بر پايه‌هاي عفت و طهارت و مثبت‌نگري و سختکوشي و آزادگي و نوگرايي و معرفت و يقين و اعتماد و ايمان و عدالت و کرامت، و کار پيوسته در جهت رشد و شکوفايي زندگي انسان، و ارتقاء حيات معنوي بشر، و حق را به حق‌دار رسانيدن در گردونة حيات اجتماعي بشر، همّت گماشت[2].

در پرتو اين تحولات، جزيره‌العرب شاهد نهضتي مبارک گرديد که از زماني که پيراية آبادي بر آن بسته شد، همانند اين نهضت را مشاهده نکرده بود، و هرگز صفحات تاريخ قوم عرب، درخششي را که در اين ايام بي‌مانند عمر اجتماعي خويش داشت، ديگر به دست نياوردند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- في ظلال القرآن، سيد قطب، ج 29، ص 168-169.
[2]- سخني ديگر از سيد قطب در مقدّمه کتاب ماذا خسرالعالم بالنحطاط المسلمين، ص 14.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:428.txt"> انگيزة اين سفر</a><a class="text" href="w:text:429.txt">آخرين سريهء اعزامي پيامبر</a></body></html>فصل هفدهم

حَجَّه الوداع
 انگيزة اين سفر
کار دعوت و ابلاغ رسالت به پايان رسيده بود، و جامعه‌اي نوين بر پاية اثبات اُلوهيت خداي يکتاي بي‌همتا و نفي اُلوهيت ديگر خدايان تأسيس شده بود، و مباني نبوت حضرت ختمي مرتبت و رسالت خاتم‌النبيين استوار گرديده بود، و گويي هاتفي از درون قلب رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ايشان را ندا درمي‌داد و يادآوري ميکرد که دوران اقامت آنحضرت در عالَم دنيا نزديک است به پايان برسد؛ چنانکه وقتي معاذ را – در سال دهم هجرت- مي‌خواستند به يمن اعزام کنند، ضمن سخنانشان به وي گفتند:
