 آنان را به اسلام دعوت کن، و حقوق خداوند را در اسلام که برگردن آنان است گوشزدشان کن؛ که بخدا، تنها يک نفر را که خداوند به دست تو هدايت کند براي تو بهتر از آن است که اشتران سُرخ موي فراوان داشته باشي!»

آغاز جنگ و فتح قلعة ناعم
يهوديان، همينکه لشکريان را مشاهده کردند و به شهر گريختند در قلعه‌هاي خويش سنگر گرفتند و بست نشستند. نخستين قلعه‌اي که از قلعه‌هاي هشتگانة يهود در شهرک خيبر مورد هجوم و حملة مسلمانان واقع گرديد، قلعة ناعم بود. اين قلعه خطّ مقدم جبهة دفاع يهود، و از اماکن استراتژيک ايشان بود. همچنين، اين قلعه قلعة مرحب آن قهرمان يهودي بود که او را برابر با يک هزار مرد جنگي مي‌دانستند.

علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- به اتفاق رزمندگان مسلمان بسوي اين قلعه روانه شد، يهوديان را به اسلام دعوت کرد. يهوديان دعوت وي را نپذيرفتند، و با مسلمانان روياروي شدند. پادشاهشان مرحب خيبري نيز همراه آنان بود. وقتي به ميدان کارزار آمد، مبارز طلبيد. سلمه بن اکوع گويد: وقتي که ما به قلعة خيبر رسيديم، پادشاه يهوديان، مرحب خيبري فراز آمد، و شمشيرش را در هوا تکان مي‌داد و مي‌گفت:

شاکي السلاح بطل مجرب
  
 قد علمت خيبر أني مرحب
 
إذ الحروب أقبلت تلهب

خيبريان همه مي‌دانند که من مرحب هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جنگ آزموده هستم؛

آن هنگام که صحنه‌هاي جنگ شعله کشيدن آغاز کنند!»

عموي من عامر براي نبرد با او پاي پيش نهاد و گفت:

شاکي السلاح بطل مغامر
  
 قد علمت خيبر أني عامر

«خيبريان همه مي‌دانند که من عامر هستم؛ سر اندر پا اسلحه‌ام، و قهرماني جسور و بي‌باک هستم!»

مرحب و عامر با يکديگر دو ضربت دادوستد کردند. ابتدا شمشير مرحب در کلاه‌خود عموي من عامر نشست. عامر خواست خود را پايين کشد تا از ضربت شمشير مرحب در امان باشد. شمشيرش کوتاه بود. آهنگ ساق پاي آن يهودي را کرد تا بر وي ضربت بزند. نوک شمشيرش برگشت و به زانوي خودش اصابت کرد، و در دم جان داد. پيامبر گرامي اسلام دربارةوي فرمودند: (إن له لأجرين) و دو انگشت خودشان را کنار هم قرار دادند و افزودند:- (إنه لجاهد مجاهد، قل عربي مشى بها مثله) وي را دو پاداش است!... او مردي کوشا و جهادگر بود. کمتر مرد عربي پيدا مي‌شود که در اين ميدان‌ها همانند او باشد! [2]

ظاهراً، پس از اين درگيري با عامر، مرحب خيبري بار ديگر مبارز طلبيده و رجزخواني آغاز کرده و گفته است: قد علمت خيبر اني مرحب...! و اين بار، علي‌بن ابيطالب براي مبارزه با او پاي پيش نهاده است. سلمه بن اکوع گويد: علي نيز گفت:

کليث غاباب کريه المنظره
  
 أنا الذي سمتني أمي حيدره
 
اوفيهم بالصاع کيل السندره
 

«من آنم که مادرم مرا «حيدر» (شير ژيان) ناميده است؛ همچون شيران نر با قيافه‌هاي پرهيبت و ترسناک؛ و کافيست اندک تجاوزي از آنان ببينم تا با کيفري بزرگ سزايشان را بدهم!»

اين رجز را خواند، و ضربتي کارساز بر سر مرحب فرود آورد، و او را به قتل رسانيد، و طولي نکشيد که فتح خيبر به دست او انجام پذيرفت [3].

وقتي علي -رضي الله عنه- به قلعه‌هاي خيبر نزديک شد، مردي يهودي از فراز قلعه سرک کشيد و گفت: تو کيستي؟! گفت: من علي بن ابيطالب هستم! مرد يهودي گفت: به آنچه بر موسي نازل شده است سوگند که شما قطعاً بر ما عُلوّ و برتري يافته‌‌ايد!

آنگاه ياسر برادر مرحب بيرون آمد و گفت: چه کسي به جنگ من مي‌آيد؟ زبير با او روياروي گرديد. صفيه مادر زبير گفت: اي رسول‌خدا، او پسرم را مي‌کشد!؟ رسول خدا فرمودند: (بَل اِبنُکِ يقتُلُه) برعکس، پسرت او را مي‌کشد! و چنين شد، زبير او را به قتل رسانيد.

کارزاري سخت در پيرامون قلعة ناعم درگرفت. در اين کارزار، چند تن از اشراف و بزرگان يهود کشته شدند، و بر اثر آن، مقاومت يهوديان درهم شکست، و از اقدام به ضدّحمله در برابر يورش مسلمانان درماندند. از منابع چنين برمي‌آيد که اين کارزار چندين روز ادامه يافته، و مسلمانان با مقاومت سرسختانة يهوديان مواجه شده‌اند. آخرالامر نيز يهوديان از اينکه بتوانند در برابر مسلمانان مقاومت کنند، نااميد شدند، و از اين قلعه – بي سروصدا - به قلعة صَعْب نقل مکان کردند، و مسلمانان به قلعة ناعم پاي نهادند.

فتح قلعة صعب بن معاذ
قلعة صعب، از جهت توانمندي و آسيب‌ناپذيري پس از قلعة ناعم قرار مي‌گرفت. مسلمانان به رهبري حباب بن مُنذر انصاري بر اين قلعه هجوم بردند، و مدت سه روز آن را در محاصرة خويش گرفتند، و روز سوم، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با دعايي مخصوص، فتح اين قلعه را از خداوند سبحان درخواست کردند.

* ابن اسحاق روايت کرده است که طايفة بني سهم از قبيلة اَسلَم نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمدند و گفتند:

(اللهم إنک قد عرفت حالهم، وإن ليست بهم قوةٌ، وإن ليس بيدي شيء أعطيهم إياهم؛ فافتح عليهم أعظم حصونها عنهم غناء، و اکثرها طعاما و ودکا).

«خداوندا؛ تو از اوضاع و احوال اينان با خبري، و مي‌داني که تاب و تواني ندارند، و مي‌داني که من چيزي ندارم که به اينان بدهم؛ حال که چنين است، بزرگترين و پُر سَکنه‌ترين قلعه آنان، و پر آذوقه‌ترين و روغن‌دارترين قلعه آنان را برايشان بازگشاي؟!»

بامداد روز بعد، خداوند عزوجل قلعة صعب بن معاذ را به روي مسلمانان گشود، و چنان بود که در ميان قلعه‌هاي خيبر، هيچ قلعه‌اي پرآذوقه‌تر و نان و روغن‌دارتر از آن نبود[4]. 

زماني که پيامبر گرامي پس از دعا و نيايش مسلمانان را به هجوم بردن بر اين قلعه تشويق کردند، بني‌اسلم فعال‌ترين پيشتازان اين يورش بودند. ميدان مبارزه و کارزار نيز روبروي اين قلعه بود. سرانجام، در آن روز اين قلعه پيش از غروب خورشيد فتح شد، و مسلمانان در اين قلعه منجنيق‌ها و ارّابه‌هاي متعددي کشف کردند.

به خاطر اين گرسنگي شديد که در روايت ابن اسحاق از آن ياد شده است، بعضي از رزمندگان سپاه اسلام الاغ‌ها را سر بريدند، و ديگ‌ها را بر سر آتش نهادند. وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از اين ماجرا خبردار شدند، مسلمانان را از خوردن گوشت الاغ‌هاي اهلي نهي فرمودند.

فتح قلعة زبير
به دنبال فتح قلعة ناعم و قلعة صعب، يهوديان از همة قلعه‌هاي ناحية نَطاه به قلعه زبير نقل مکان کردند. قلعة زبير قلعه‌اي بلند برفراز قلّة کوه بود که به خاطر دشواري راه و دست‌نايافتني بودن آن، پاي اسبان و رزمندگان نمي‌توانست به آنجا برسد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- حلقة محاصره را بر اين قلعه تنگ کردند، و مدت سه روز محاصرة اين قلعه را ادامه دادند. مردي از يهوديان نزد آنحضرت آمد و گفت: اي اباالقاسم، حتي اگر يک ماه محاصره را ادامه بدهيد، اينان هيچ باک ندارند. زيرِزمين آبشخورها و چشمه‌ها دارند؛ شبانه بيرون مي‌شوند و از آن آبشخورها و چشمه‌ها مي‌نوشند و آب برمي‌دارند، و باز به قلعة خويش بازمي‌گردند و در برابر شما مقاومت مي‌کنند. اما، اگر آب را بر روي آنان ببنديد، ناگزير در برابر شما ظاهر مي‌شوند! پيامبر اکرم -صلى ا