ر آورد که طايفة کعب بن‌لؤي احابيش[1] را بر عليه شما بسيج کرده‌اند، و جمعيتي انبوه را براي رويارويي با شما تدارک ديده‌اند و مي‌خواهند باشما کارزار کنند، و مانع رفتن شما به خانة خدا شوند. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- با اصحابشان مشورت کردند و فرمودند: موافقيد که بر سر زنان و کودکان اين جماعت که به ياري آنان رفته‌اند بريزيم و آنان را به اسارت خود درآوريم؛ تا اگر بر سر جاي خودشان نشستند، شکست خورده و اندوهگين باشند؛ و اگر فرار کردند، گردني خواهند بود که خدا آن را قطع کرده است!؟ يا آنکه مي‌خواهيد آهنگ اين خانة خدا کنيم، و هرکس سر راه را بر ما گرفت با او کارزار کنيم؟! ابوبکر گفت: خدا و رسول او دانايند؛ اما، ما به قصد عمره آمده‌ايم، و براي جنگ با هيچکس نيامده‌ايم؛ در عين حال، هر کس ميان ما و خانة خدا حائل گردد، با او کارزار خواهيم کرد!؟ نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: پس راه بيفتيد! همه به راه افتادند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- «احابيش» قومي عرب‌نژاد بوده‌اند از تيره‌هاي بني‌کنانه و ديگر طوايف، و چنانکه از لفظ احابيش متبادر به ذهن مي‌گردد، اهل حبشه نبوده‌‌اند، بلکه منسوب بوده‌اند به حُبشي، کوهي در پايين مکه در موضع نعمان اراک، که با مکه شش ميل فاصله دارد. در دامنه اين کوه بني‌حارث بن عبد منات بن‌کنانه، و بني‌المصطلق، و حيابن سعدبن عمر، و بني‌هون بن هزيمه گردهم آمدند و با قريش هم‌پيمان شدند، و همگي به خداوند سوگند خوردند که: ما بر عليه اغيار، يد واحده خواهيم بود، تا ليل ونهاري تاريک و روشن مي‌گردد، و تا زماني که کوه حُبشي در جاي خود استوار است! بنابراين، وجه تسميه «احابيش قريش» منسوب بودن آنان به کوه حبشي بوده است (معجم البُلدان، ج 2، ص 214؛ المنمّق، ص 275).
ممانعت قريش از رفتن مسلمانان به زيارت خانهء خدا
قريشيان، وقتي شنيدند که پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از مدينه خارج شده‌اند، يک انجمن مشورتي تشکيل دادند، و در آن انجمن تصويب کردند که با هر ترتيب ممکن مسلمانان از رفتن به زيارت خانة خدا باز داشته شوند! چنانکه پس از اعراض رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از حمله به احابيش، مردي از بني‌کعب براي ايشان خبر آورد که قريشيان در ذي طُوي فرود آمده‌اند، و دويست سوار به فرماندهي خالدبن وليد در کُراع الغميم بر سر راه اصلي که به مکه منتهي مي‌شود، به حالت آماده‌باش‌اند. عملاً نيز، خالد درصدد بازداشتن مسلمانان از ادامة مسير برآمد و با سوارکارانش در برابر مسلمانان در جايي که طرفين همديگر را بنگرند، ايستاد. خالد وقتي ديد مسلمانان نماز ظهر مي‌گزارند و رکوع و سجود مي‌کنند، گفت: اينان غافل و بي‌خبرند؛ اي کاش بر آنان حمله مي‌برديم کارشان را يکسره مي‌کرديم! آنگاه تصميم گرفت که به هنگام نماز عصر ناگهان بر مسلمين حمله بَرَد؛ اما خداوند حکم نماز خوف را نازل فرمود، و اين فرصت از دست خالد گرفته شد.
پرهيز پيامبر از نبرد خونين
رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- راهي پرپيچ و خم را در ميان کوهها و دره‌ها در پيش گرفتند، و همراهانشان را به سمت راست از ميان وادي حًمض در مسيري بردند که ايشان را به ثنيه‌المُرار در نزديکي حديبيه در سمت پايين مکه مي‌رسانيد، و راه اصلي مکه را که از تنعيم مي‌گذشت و مستقيماً به حرم امن الهي منتهي مي‌شد، در سمت چپ خويش وانهادند. وقتي خالد مشاهده کرد که گرد و غبار لشکر اسلام از مسيري که به طرف او مي‌آمد منحرف گرديد، شتابان به سوي قريش تاخت تا به آنان هشدار دهد.

از آن سوي، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مسير خود ادامه دادند. وقتي به ثنيه‌المرار رسيدند، شتر آن حضرت خود را بر زمين افکند. مردم گفتند: حَلْ حَلْ! امّا اشتر آن حضرت از جاي برنخاست. گفتند: خلأت القصواء! قصواء از پاي درآمد! پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(ما خلأت القصواء؛ و ما ذاک لها بخلق؛ ولکن حبسها حابس الفيل)

«قصواء از راه نماند! و چنين عادتي هم ندارد؛ بلکه همانکس که فيل ابرهه را از رفتن بازداشت، اين شتر را نيز بازداشته است!»

آنگاه فرمودند:

(والذي نفسي بيده، لا يسألوني خطة يعظمون فيها حرمات الله إلا أعطيتهم إياها).

«سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ هر شيوه‌اي را که به من پيشنهاد کنند و در آن حرمت حريم الهي را رعايت کرده باشند، از آنان خواهم پذيرفت!»

آنگاه شتر خويش را از جاي حرکت دادند و راه خود را تغيير دادند و رفتند تا به انتهاي حديبيه رسيدند و در کنار چشمة کم‌آبي فرود آمدند که مردم به زحمت از آن آب برمي‌داشتند، و ديري نپاييد که آن هم خشک شد. از تشنگي به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شکايت بردند؛ آن حضرت تيري از تيردان خويش درآوردند و به آنان دستور فرمودند که آن تير را در چشمه قرار دهند؛ به خدا، پيوسته از آن چشمه آب مي‌جوشيد تا همه سيراب شدند و از آب بي‌نياز گرديدند.
ميانجيگري بُديل ميان پيامبر و قريش
وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- استقرار يافتند، بُديل بن ورقاء خزاعي با چند تن از مردان خزاعه نزد آن حضرت آمد. مردمان خزاعه همواره محرم اسرار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در ميان اهل تهامه بودند. بديل گفت: من از نزد طايفة کعب بن‌لؤي مي‌آيم. در نزديکي آبهاي حديبيه فرود آمده‌اند و حتي اشتران تازه به دنيا آمدة خودشان را نيز با خود آورده‌اند، و قصد دارند با شما کارزار کنند، و نگذارند که به خانه خدا برويد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(إنا لم نجي لقتال أحد، ولکنا جئنا معتمرين، وإن قريشا قد نهکتهم الحرب وأضرت بهم؛ فان شاؤا ماددتهم و يخلوا بيني وبين الناس، وإن شاؤا أن يدخلوا فيما دخل فيه الناس فعلوا، وإلا فقد جموا؛ وإن هم أبوا إلا القتال، فوالذي نفسي بيده لأقاتلنهم على أمري هذا حتى تنفرد سالفتي، أو لينفذن الله أمره).

«ما براي نبرد با هيچکس نيامده‌ايم؛ بلکه آمده‌ايم تا عمره بجا بياوريم. قريش نيز از جنگ زيان بسيار ديده‌اند و از کارزار به ستوه آمده‌اند؛ اگر بخواهند، من با آنان سازش خواهم کرد؛ آنان نيز مرا با مردم واگذارند؛ و اگر نيز بخواهند به راهي که مردم رفته‌اند بروند، چنين کنند؛ اگر نه اين و نه آن، معلوم مي‌شود که تجديد قوا کرده‌اند، و اگر حتماً اصرار به جنگ دارند، سوگند به آنکه جانم در دست اوست، در راه اين دعوت خويش، آن چنان با ايشان کارزار خواهم کرد که جان از تنم به درآيد؛ يا خداوند کار خويش را پيش ببرد!»

بُديل گفت: من سخن شما را براي آنان بازخواهم گفت. به راه افتاد و رفت تا به نزد قريش رسيد. گفت: من از نزد اين مرد به نزد شما مي‌آيم؛ شنيدم که او سخناني مي‌گويد؛ اگر مي‌خواهيد سخنانش را براي شما بگويم!؟

نابخردانشان گفتند: نيازي نداريم که تو چيزي براي ما بگويي! اما خردمندانشان گفتند: آنچه را که شنيده‌اي بازگو کن! بُديل گفت: شنيدم که وي چنين و چنان مي‌گويد. قريشيان مِکرَز بن حفص را فرستادند. وقتي 