تي که شنيد صفوان‌بن معطّل مي‌گويد: انّاالله و انّااليه راجعون! همسر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ؟!

صفوان در واپسين جاهاي لشکر بارانداخته بود؛ زيرا وي پرخواب بود. وقتي عايشه را ديد، شناخت؛ زيرا که پيش از نزول حکم حجاب، او را مي‌ديد. انالله گفت و اَشترش را خوابانيد. عايشه را نزديک شتر برد و او را سوار کرد، و حتي يک کلمه با او سخن نگفت، و عايشه جز همان انالله از او هيچ سخني نشيند. صفوان زمام ناقه را بر دوش گرفت و او را سوار بر شتر به دنبال خود مي‌کشيد، تا او را به لشکريان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسانيد. لشکر اسلام در شدت گرماي وقت چاشت بار انداخته بودند.

وقتي مردم اين صحنه را ديدند، هرکس بنا به شخصيت خودش، هرآنچه لايق خودش بود بر زبان آورد. آن مرد پليد، دشمن خدا، ابن‌اُبّي، راه نفسي پيدا کرد. اندکي از حرارت نفاق و حسادت که در اندرونش شعله‌ور بود کاسته شد. ماجراي افک را سامان داد، و به شاخ و برگ دادن آن پرداخت، و همه جا شايع کرد، و تا آنجا که توانست بر سر آن بگو مگو به راه انداخت، و طول و تفصيل براي آن ساخت و پرداخت. يارانش نيز براي خود شيريني و خوش‌خدمتي هرچه توانستند کردند.

وقتي رزمندگان اسلام به مدينه وارد شدند، اصحاب افک داد سخن دادند. اما رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- سکوت کرده بودند و هيچ سخني نمي‌گفتند، چون مشاهده کردند که نزول وحي به تأخير افتاده و فترت وحي به طول انجاميده، با اصحابشان در ارتباط با جدايي از عايشه مشورت کردند. علي -رضي الله عنه- به کنايه نه با صراحت پيشنهاد کرد که از او جدا شوند، و همسر ديگري به جاي او اختيار کنند. اُسامه و بعضي ديگر از صحابه پيشنهاد کردند که از او جدا نشوند، و به سخنان دشمنان توجهي نکنند. پيامبر بزرگ اسلام بر فراز منبر ايستادند و به سرزنش عبدالله بن اُبّي پرداختند. اسيدبن حضير، رئيس طايفة اوس داوطلب شد که وي را به قتل برساند. سعدبن عباده رئيس طايفة اوس- طايفة ابن‌اُبّي- را حميت قبيله‌اي گرفت، و ميان آن دو سخناني رد و بدل شد که دو طايفه در برابر يکديگر برآشفتند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آنان را امر فرمودند که کوتاه بيايند، و خود نيز ساکت شدند.

در آن اثنا، عايشه مدت يک ماه بيمار بود، و از داستان افک هيچ‌چيز نمي‌دانست؛ هرچند، مي‌ديد که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آن لطف و محبتي را که پيش از آن هرگاه بيمار مي‌شد به او ابراز مي‌داشتند، اين بار ابراز نمي‌دارند. همينکه بهبود يافت، با اُمّ‌مِسطَح شبانه از خانه بيرون شدند تا قدري قدم بزنند. اُمّ‌مسطح پايش در سرانداز پشمينه‌اي که داشت گير کرد و زمين خورد. وقتي چنين شد، فرزندش را نفرين کرد. عايشه به او اعتراض کرد که چرا پسرش را نفرين مي‌کند؛ اُمّ‌مسطح ماجرا را براي او بازگفت. عايشه به خانه برگشت و از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اجازه خواست  به نزد پدر و مادرش رفت و از حال و قضيه باخبر شد. گريستن آغاز کرد. دو شب و يک روز تمام گريست و خواب به اندازة سورمه کشيدن نيز پلک چشمانش را ننواخت، و حتي يک لحظه اشک چشمانش باز نايستاد، تا آنکه پنداشت گرية بي‌امان دارد جگرش را برمي‌شکافد.

در اين اوضاع و احوال بود که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمدند، ولدي‌الورود شهادتين بر زبان راندند، و فرمودند: امّا بعد؛ اي عايشه، دربارة تو با من چنين و چنان گفته‌اند. اگر تو بي‌گناه باشي خداوند بي‌گناهي تو را آشکار خواهد ساخت؛ و اگر گناهي مرتکب شده‌اي، از خداوند طلب مغفرت کن، و به درگاه او توبه کن؛ که بنده هرگاه به گناه اعتراف کند و به درگاه خداوند توبه کند، خداوند توبه‌اش را مي‌پذيرد! اشک چشمانش باز ايستاد و به هر يک از پدر و مادرش که اشاره کرد که پاسخ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را بدهند، ندانستند چه بايد بگويند. عايشه خود گفت: به خدا، من نيک مي‌دانم که شما اين داستان را شنيده‌ايد، و در اعماق جانتان نفوذ کرده است، و شما آن را باور کرده‌ايد. حال، اگر من به شما بگويم بيگناهم- که خدا هم مي‌داند که من بي‌گناهم شما حرف مرا باور نميکنيد؛ و اگر به چيزي که خدا ميداند من از آن بدورم اعتراف کنم، حتماً شما باور مي‌کنيد! بخدا، من براي خودم و براي شما الگويي بهتر از اين نمي‌يابم که پدر يوسف گفت:

﴿فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ﴾[1].

«به زيبايي شکيبايي خواهم کرد، و تنها خداوند است که مي‌تواند در ارتباط با آنچه شما باز مي‌گوييد مرا کمک کند!»

آنگاه به کناري رفت و خوابيد. همان ساعت وحي نازل شد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به خود آمدند در حالي که مي‌خنديدند. نخستين کلمه‌اي که بر زبان آوردند اين بود: اي عايشه، همان خداوند تو را تبرئه فرمود!

مادر عايشه به وي گفت: برخيز و به نزد شوهرت برو! عايشه براي آنکه نشانه‌اي از پاکدامني او باشد،  و نيز به خاطر اطميناني که به محبت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- داشت، گفت: به خدا برنمي‌خيزم و نزد او نمي‌روم، و جز خداوند سپاس هيچکس را نمي‌گويم!

آياتي که در ارتباط با قضية افک نازل شد، آيات يازدهم تا بيستم سورة نور بود که با اين سخن خداوند متعال آغاز مي‌گردد:

﴿إِنَّ الَّذِينَ جَاؤُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ﴾. «آنان که اين داستان افک را ساختند و پرداختند، و گروهي سازمان يافته در ميان شمايند!»

از اصحاب افک، مِسطَح بن‌اثاثه، حسان بن ثابت، و حمنة بنت جحش را هر يک هشتاد تازيانه زدند، اما، اين حدّ شرعي را بر آن مرد پليد، عبدالله بن ابي- با آنکه سرکردة اصحاب افک بود و به قول قرآن بود ﴿وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ﴾ (يعني عمدة اين وزر و بال افک از آن او بود)- جاري نکردند؛ شايد به اين دليل که اجراي حدود شرعي از عذاب تبهکاران مي‌کاهد، در حالي که خداوند به عبدالله بن‌اُبّي وعدة عذاب عظيم در آخرت داده بود؛ و شايد، به دليل همان مصلحتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به خاطر آن از قتل وي صرف‌نظر کرده بودند! [2]

به اين ترتيب، پس از يک ماه تمام، ابرهاي تيرة شکّ و ترديد و نگراني و پريشاني از جوّ اجتماعي مدينه کنار رفت، و سرکرده منافقان پس از آن ديگر نتوانست سرش را بلند کند.

* ابن اسحاق گويد: از آن به بعد، ديگر هرگاه عبدالله بن‌ابي دسته گلي تازه‌اي به آب ميداد، قوم و قبيله‌اش خودشان او را سرزنش مي‌کردند و از او باز خواست مي‌کردند و او را تحت فشار قرار مي‌دادند. آن هنگام، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به عمر فرمودند:

(کيف ترى يا عمر؟ أما والله لو قتلته يوم قلت لي أقتله لأرعدت له آنف؛ لو أمرتها اليوم بقتله لقتلته) [3].

«حالا نظرت چيست، اي عمر؟ هان به خدا، اگر آن روز که به من گفتي او را بکشم او را کشته بودم، بيني‌هاي پربادي رعدآسا مي‌غريدند، که اگر امروز همان‌ها را فرمان دهم که او را بکشند، او را خواهند کشت!»

عمر گفت: به خدا نيک دانستم که فرمان رسول خدا از فرمان من پربرکت‌تر بود.
------