 و به زنجیر بندگی کشیدن کودکان و منحرف کردن‌شان از آیین اسلام؛ قتل عام علما و روحانیون اهل قرآن و نماز، تعظیم بتخانه‌هایی که بتخانات و کنیسه نام داده‌اند، بر مساجد و بالا نشاندن مشرکان و مسیحیان و برتری دادنشان بر مسلمین، همه این موارد در حدی از فساد و قباحت هستند که هیچ عاقلی تردید به خود راه نمی‌دهد که آنها بحال مسلمانان بسیار زیانبارتر از جنگ‌های داخلی و اختلافات میان دسته‌ای آنان است. و هر خردمندی نیک می‌داند که اگر رسول خدا ص چنین قضایایی را مشاهده می‌کرد، بیزاری و انزجار و خشمش نسبت به آنها بسیار گران‌تر و افزون‌تر از بیزاری‌ می‌بود که نسبت به درگیری دو مسلمان بر سر حکومت به ایشان دست می‌داد. 
با وجود اینها رافضه را می‌بینیم که آن کافران را علیه مسلمین یاری و معاونت می‌کنند و چنانکه مردم شاهد بوده‌اند آنگاه که هلاکو پادشاه کافر مغول در سال ششصد و پنجاه و هشت وارد شام شد، رافضیانی که در شام ساکن شهرهای دمشق و حلب و حومه آنها بودند. بیشترین نصرت و یاری را به هلاکو برای بر پا کردن حکومت و اجرای مأموریتش در سرنگونی امپراطوری مسلمانان رساندند. 
علاوه بر این مورد، مردم از عام و خاص آنچه را که در عراق گذشت می‌دانند. آن سال که هلاکو به عراق رسید، خلیفه را کشت و خون‌های فراوان ریخت. وزیر خلیفه آن روز ابن علقمی از خاندان رافضی بود این خاندان آشکارا و نهان کمک‌های فراوانی به هلاکو کردند تا مقصود شومش را به نتیجه برساند. 
همچنین گفته شده که آنان همراه چنگیزخان بوده‌اند و مسلمانان آنان را در سواحل شام و جاهایی دیگر با هم دیده‌اند. هر گاه مسلمانان با صلیبیون درگیر می‌شدند، آنان در نهان طرف صلیبی‌ها را به هر طریق ممکن می‌گرفتند و در گشودن شهرهایشان تعلل و سستی می‌ورزیدند چنانکه در فتح عکا و سایر شهرها کردند، و حکومت آنان بر مسلمین را بهتر مى‌دانستند، حتی آنگاه که در سال پانصد و نود و نه ارتش مسلمانان در هم شکست و شام را ترک کرد، آنان به فساد و تبهکاری در آن سرزمین و انواع قتل عام و غارت اموال و امور دیگری پرداختند که از آن جمله است: حمل پرچم صلیبی‌ها، مقدم داشتن مسیحیان بر مسلمانان و حمل اسراء و اموال و سلاح مسلمانان برای مسیحیان و غیره. 
این و امثال چنین اموری را مردم به چشم دیده‌اند و آنان که به چشم ندیده‌اند از افراد متعدد شنیده‌اند. من هم اگر بخواهم اموری را که شنیده و دیده‌ام ذکر کنم، حجم کتاب ضخیم می‌شود 
اینها اموری مشهود و نمونه‌هایی از مساعدت آنان با کفار بر ضد مسلمانان و در جهت تحقق سلطه آنان بر مسلمین و اسلام بود که گذشت. حال بر فرض که مسلمانان (صحابه) اهل ظلم و فسق و بدعت‌هایی بوده‌اند که از دشنام دادن به عثمان و علی بدتر بوده است. فرد عاقل باید بنشیند و تشخیص دهد کدام بد و کدام بدتر است. 
آیا مشاهده نمی‌کنیم که اهل سنت هر چند چیزهایی درباره خوارج و روافض و سایر فرقه‌های اهل بدعت‌گری می‌گویند اما هرگز با کفار علیه دین خودشان همکاری نمی‌کنند، و هرگز قدرت یافتن و ظهور کفر و کافران را بر ظهور بدعت‌هایی کم‌خطرتر ترجیح نمی‌دهند؟ 
رافضه اگر فرصت و توان بیابند هیچ تقوا نمی‌کنند، نگاه کنید به کارهایی که در حکومت سلطان خدابنده که این کتاب برای او تصنیف شده، کردند، که چگونه شر و تباهی‌هایی از آنان صادر شد که اگر ادامه می‌یافت و قوی‌تر می‌شد، همه قوانین اسلام را بدان تباه و ابطال می‌کردند! اما آنان می‌خواهند که نور خداوند را با دهانشان خاموش کنند، ولی خداوند نمی‌خواهد جز اینکه نور خود را کامل کند، هر چند کافران را این امر ناخوش آید. 
اما در خصوص خلفا و صحابه باید گفت هر خیری که مسلمانان تا روز قیامت دیده‌اند از ایمان و اسلام و قرآن و علم و معارف و عبادات و دخول به بهشت و رهایی از آتش و پیروزی بر کفار و علو کلمه الله، همه به برکت کارها و تلاش‌های این اصحاب رسول خدا ص بوده است که دین خدا را تبلیغ و در راه او مجاهدت‌ها کردند. هر مومنی که به خدا ایمان آورده باشد تا روز قیامت نسبت به صحابه ن مدیون خواهد بود، هر چیزی هم نصیب شیعه و هر فرقۀ دیگری شده، به برکت همین اصحاب شده است. و بهترین صحابه تابع بهترین خلفای راشدین هستند، چرا که خلفا بیش از سایر صحابه در پی خیر و صلاح دین و دنیا بودند، حال چگونه آنان منبع شرارت می‌شوند، و این روافض منبع خیر و صلاح؟ 
نیاز به ذکر ندارد که این رافضی هم جانب همان روافض را می‌گیرد و با صحابه دشمنی دارد. پس آیا این جز از شر و فساد کسی که خداوند چشم دلش را کور کرده ناشی می‌شود؟ 
﴿فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ﴾. (الحج: 46).
«چرا كه چشمهاى ظاهر نابينا نمى‏شود، بلكه دلهايى كه در سينه‏هاست كور مى‏شود».
-----------------------------------------------------
1) مسند (4/105، 109)، (5/33، 288). <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:148.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:149.txt">قسمت دوم</a></body></html>رافضی می‌گوید: «فصل سوم: در ادله دال بر امامت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب پس از رسول خدا ص، ادله این مسأله بسیار زیاد و غیرقابل شمارش است، لذا ما موارد مهم را ذکر می‌کنیم و مطابق چهار شیوه پیش می‌رویم: شیوه اول: در ادله عقلی که پنج تا هستند: 
نخست: امام باید معصوم باشد، و حال که چنین است پس علی ؛ امام واقعی است. 
مقدمه اول: از آنجا که انسان فطرتاً موجودی اجتماعی است، نمی‌تواند تنها زندگی کند چون برای زنده ماندن نیاز به خوراک و پوشاک و مسکن دارد و اینها را خود به تنهایی نمی‌تواند فراهم کند بلکه به کمک و مساعدت دیگر انسان‌ها نیازمند است. بنابراین هر انسانی برای تأمین مایحتاج همنوعش به کمک او می‌شتابد تا زندگی انسانی سامان یابد و بر پا شود، اما از آنجا که در جامعه همیشه احتمال تنازع برای بقا هست، هر فرد از افراد گاهی به آنچه در اختیار فرد دیگر است نیاز پیدا می‌کند، و چه بسا نیروی غریزی و شهوانی او وی را به طرف خشونت و ظلم و زورگیری از هم نوعش وسوسه کند. که این مسأله به نوبه خود به وقوع هرج و مرج و آشوب و فتنه منجر خواهد گردید. اینجاست که چاره‌ای جز انتصاب امامی معصوم نمی‌ماند تا آدمیان را از ظلم و تعدی و خشونت و نزاع باز دارد، و داد مظلوم از ظالم بستاند، و حق را به حق‌دار ببخشد. چنین امامی نباید اهل خطا و نسیان و معصیت باشد، چون در غیر این صورت به امام دیگری نیاز پیدا می‌شود. چون آنچه باعث نیاز به امام معصوم می‌شود همانا جایز الخطا بودن افراد امت است. لذا اگر امامی اشتباه‌پذیر باشد، به جای او به امام دیگری نیاز خواهد افتاد، اگر آن امام معصوم باشد که امام می‌ماند و در غیر این صورت باز به امام دیگری نیاز است. 
مقدمه دوم: «روشن است که ابوبکر و عمر و عثمان به اتفاق هیچ کدام معصوم نبودند، اما علی معصوم بود لذا او امام است».
در پاسخ این موارد می‌گوئیم: هر دو مقدمه یاد شده باط