دی از خداوند حکیم عادل محال است.
اگر گفته شود: چون مردم ظلم می‌کنند امام از دید آنها غایب شده است. در جواب باید گفت: 
اولاً: در زمان پدران او نیز ظلم موجود بود، پس چرا آنها غایب نشدند.
ثانیاً: معتقدان به او که ظالم نیستند و زمینه‌سازی هم می‌کنند. پس چرا بعضی اوقات به دیدار آنها نمی‌آید و یا فرستاده‌ای را نمی‌فرستد تا علم و دین را به مردم بیاموزد؟ 
ثالثاً: می‌توانست در جاهایی زندگی کند که محل زندگی شیعیان و قلعه‌های آنان است، مثل کوههای شام که روافض در آنجا شورش کرده‌اند و سایر مناطق دیگری که محل شورش شیعیان است.
رابعاً: چنانچه به خاطر همین ترس نتواند چیزی از علم و دین را به کسی بیاموزد، وجودش اقتضای لطف و مصلحت نمی‌کند، و این با دلایل اثبات امامت تناقض دارد و خلاف ارسال انبیاء و تکذیب آنان است، زیرا پیغمبران رسالت خود را تبلیغ می‌کنند و باعث تحقق لطف و مصلحت برای مؤمنانشان می‌گردند، لطف و مصلحتی که در نعمتهای خدایی متبلور است، ولی در مورد این امام غایب باید گفت: پیروانش از وجود او چیزی جز انتظار بیهوده نصیبشان نشده است، زیرا منتظر کسی هستند که نمی‌آید، و البته تداوم حسرت و اندوه و دشمنی با جهان و تکرار دعایی که برآورده نمی‌شود نیز نصیب آنها گردیده است، چرا که صدها سال است برای خروج و ظهور او دعا می‌کنند ولی فایده‌ای نداشته است.
به علاوه عمر به این طولانی در بین امت محمد ص، خلاف عادت صحیح است و می‌توان کذب آن را ادعا کرد، زیرا هیچ یک از کسانی که در جامعه اسلامی متولد شده‌اند بیش از صد و بیست سال نزیسته‌اند، چه برسد به صدها سال. در حدیث صحیحی از پیغمبر ص روایت شده که در اواخر عمر فرمودند: «أرأيتكم ليلتكم هذه، فإنه على رأس مائة سنة منها لا يبقى على وجه الأرض ممن هو اليوم عليها أحد»(1) .
یعنی: امروز را به خاطر بسپارید، بعد از صد سال دیگر هیچ یک از کسانی که الآن بر روی زمین هستند، دیگر بر روی آن نخواهند بود.
یعنی کسانی که در آن روز یک سال سن داشته‌اند، قطعاً کمتر از صد سال زیسته‌اند. چنانچه طول عمر افراد در آن دوره این مقدار بوده است، در دوره‌های بعد – بنابر عادت رایج و غالب – به طریق اولی طول عمر کمتر می‌شود، زیرا طول عمر افراد به مرور کوتاهتر می‌شود؛ نوح نه صد و پنجاه سال در میان قومش ماند، و آدم همچنانکه در حدیث صحیحی که توسط ترمذی روایت شده و صحیح شمرده شده(2) ، هزار سال زندگی کرد. بنابراین طول عمر انسان در آن زمان طولانی‌تر بوده است و طول عمر افراد این امت بین شصت تا هفتاد سال است، همچنانکه در حدیث صحیح به ثبوت رسیده است(3) .
احتجاج روافض به طول عمر خضر، احتجاج باطل بر باطل است، زیرا بقای خضر مسلّم نیست و بلکه آنچه سایر محققان بر آن هستند این است که خضر وفات کرده است و با فرض زنده بودن او، او از این امت نیست.
به همین دلیل بسیاری از دروغگویان جن و انس ادعای خضر بودن در مورد آنها شده است و بعضی گمان کرده‌اند، خضر را دیده‌اند و حکایات صحیحی در این باره وجود دارد که بازگو کردن آنها کلام را طولانی خواهد کرد.
محمد بن حسن منتظَر نیز همین گونه است؛ بسیاری ادعا کرده‌اند که محمد بن حسن هستند، بعضی خود را به گروهی عرضه کرده‌اند و بعضی آن را پنهان کرده و تنها به یک یا دو نفر اعلام کرده‌اند و (بالاخره) همه این افراد بر ملا شده‌اند، همچنانکه مدعیان خضر بودن نیز رسوا شده‌اند.
-------------------------------------------
1) نگا: بخاری، 1/119 و مسلم، 4/1965.
2) نگا: سنن ترمذی، 5/123-124، ترمذی می‌گوید: این حدیث از این طریق غریب است.
3) نگا: سنن ترمذی، 3/387 و ابن ماجه، 2/1415.مؤلف می‌گوید: از ابن جوزی با اسناد خودش از ابن عمر روایت شده که پیامبر ص فرمودند: «يخرج في آخر الزمان رجل من ولدي، اسمه كاسمي وكنيته كنيتي، يملأ الأرض عدلاً، كما ملئت جوراً، فذلك هو المهدي».
یعنی: در آخر زمان مردی از نسل من ظهور می‌کند که اسمش اسم من و کنیه‌اش کنیه من است، زمین را از عدل و داد پر می‌کند همچنانکه از ظلم و جور پر بوده است».
در جواب مؤلف باید گفت: کلام مؤلف از وجوهی قابل نقد است: 
وجه اول: می‌توان گفت: شما که به احادیث اهل سنت استناد نمی‌کنید، پس امثال این احادیث نمی‌تواند مستند شما باشد، و اگر مرادتان این است که آن را به عنوان حجتی بر اهل سنت نقل کرده‌ایم، رأی اهل سنت را در این باره برایتان ذکر می‌کنم.
وجه دوم: این حدیث از اخبار آحاد است پس چگونه می‌توان اصل دین را که ایمان جز با آن صحیح نیست، با این خبر اثبات کرد؟
وجه سوم: الفاظ این حدیث به جای اینکه رأی امامیه را ثابت کند، آن را نقض می‌کند، زیرا در حدیث آمده که (اسمش اسم من و اسم پدرش، اسم پدر من است).
بنابراین مهدی مورد نظر پیغمبر ص باید محمد بن عبدالله باشد، نه محمد بن حسن. از علی(رض) نیز روایت شده که گفت: این شخص از اولاد حسن بن علی است و نه حسین بن علی.
احادیث مهدی معروف است که امام احمد، ابوداود، ترمذی و غیره آن را روایت کرده‌اند، مثل حدیث عبدالله بن مسعود از پیغمبر ص که در آن آمده «لو لم يبق من الدنيا الا يوم لطوّل الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلا من اهل بيتي يواطئ اسمه اسمي واسم أبيه اسم أبي، يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً»(1) .
یعنی: چنانچه تنها یک روز از عمر دنیا باقی مانده باشد، خدا آن روز را چنان طولانی می‌کند که مردی در آن ظهور کند که اسمش هم نام من و اسم پدرش، اسم پدر من است: زمین را از عدل و داد پر کند، همچنانکه از ظلم و جور پر شده بود.
وجه چهارم: الفاظی از حدیث را که مؤلف رافضی انتخاب کرده، در آن آمده که (اسمش، اسم من و کنیه‌اش، کنیه من است) و نگفته (اسمش اسم من و اسم پدرش، اسم پدر من است)، حدیث مورد استناد این مؤلف را هیچ یک از محدثان در هیچ کتاب حدیث معروفی با این الفاظ ذکر نکرده‌اند و این رافضی حدیث را با الفاظ معروف آن در کتب حدیث مثل مسند احمد، سنن ابی‌داود، ترمذی و غیره ذکر نکرده است و بلکه الفاظ جعلی برای آن ذکر کرده که کسی آن را روایت نکرده است.
و اینکه می‌گوید: ابن جوزی آن را با اسناد خودش روایت کرده، اگر منظورش ابوالفرج، همان عالم مشهوری است که مصنفات فراوانی دارد، دروغ می‌گوید، و اگر منظورش نوه ابوالفرج، یعنی یوسف بن قز أوغلی صاحب تاریخی به اسم «بمرآة الزمان» و کتابی در اثنی عشر تحت عنوان «إعلام الخواص» است، باید گفت: این شخص در مصنفات خود صحیح و سقیم را با هم در آمیخته و برای اغراض خودش به احادیث فراوانی که ضعیف و موضوع‌اند، استناد کرده است. این شخص به حسب مقاصد مردم برای آنها کتاب تألیف می‌کرد: برای شیعه به مقتضای حالشان کتاب تصنیف می‌کرد تا او را پاداش دهند، و برای بعضی از پادشاهان بر مذهب ابوحنیفه کتاب تصنیف می‌کرد تا از این طریق به اهدافش برسد، و در واقع راه و روش او مثل وعاظ بود که اگر از آنها پرسیده می‌شد: بر چه مذهبی هستی؟ می‌پرسید: در کدام شهر منظورتان است؟
و به همین دلیل در بعضی از کتابهایش ا