 سه قسم است:قسم اوّل- این قسم دو بخش دارد:
اول- اینکه مجتهد بودنش صحیح باشد. پس ابتداع از جانب این شخص تنها از روی سهو بوده و یک امر عارضی است و ذاتاً بدعت ایجاد نکرده و به این کار، سهو یا خطا گفته می‏شود؛ چون کسی که این کار را می‏کند، قصدش پیروی از متشابه برای فتنه جویی و به قصد تأویل نادرست کتاب نیست. یعنی از هوای نفسانی اش پیروی نکرده و آن را اساس قرار نداده است. دلیلش هم این است که هر گاه حق برایش روشن شود، بدان اذعان و اعتراف می‏نماید.
برای مثال می‏توان به روایتی که از عون(1) بن عبدالله بن عتبه بن مسعود نقل شده، اشاره کرد. وی ابتدا افکار مرجئه داشت و سپس از آن برگشت و می‏گوید:
وأول ما أفارق غیر شک		اُفارق ما یقول المرجئونا 
«و نخستین چیزی که بدون شک از آن کناره می‏گیرم، افکار و عقاید مرجئه است».
مسلم از یزید بن صهیب فقیر(2) روایت کرده که گوید:«از یک رأی از آرای خوارج خوشم آمد و بدان تمایل پیدا کردم. همراه با چند نفر به قصد حج بیرون رفتیم سپس علیه مردم خروج می‏کنیم ». وی افزود:« از کنار مدینه عبور کردیم، دیدیم که جابر بن عبدالله- که به ستونی تکیه داده بود- از رسول خدا((ص)) حدیث نقل می‏کرد.یزید بن صُهیب فقیر گوید: «او از جهنمیان یاد می‏کرد». او می‏افزاید: «به جابر بن عبدالله گفتم: ای یار رسول خدا! این چه حدیثی بود که نقل می‏کنی؟ در حالی که خدا می‏فرماید:(إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ)آل عمران: ١٩٢ و(کُلَّمَا أَرَادُوا أَن يَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِيدُوا فِيهَا)السجدة: ٢٠ پس این چه گفته‏ی است که اظهار می‏داری؟!»
یزید بن صهیب گفت:« جابر گفت: آیا قرآن را می‏خوانی؟» گفتم: آری. گفت: آیا مقام و منزلت محمد((ص)) را در آن شنیده‏ای؟ منظورش مقامی بوده که خداوند در روز قیامت به او عطا می‏کند. گفتم: آری، شنیده‏ام. آن مقام ستوده‏ای است که خداوند به وسیله‏ی آن، افرادی را از آن هول و وحشت بلاتکلیفی روز قیامت بیرون می‏آورد». 
یزید افزود: « سپس جابر پل صراط و عبور مردم از روی آن را توصیف کرد». وی می‏گوید:« و می‏ترسم که آن را حفظ نکنم». 
یزید بن صهیب گوید:« البته جابر عقیده اش این بود که افرادی از آتش جهنم پس از آنکه مدتی در آن بوده اند، بیرون می‏آیند».
وی افزود:« منظورش این بود که همچون چوب های سیاه از جهنم بیرون می‏آیند و داخل رودخانه ای از رودخانه های بهشت می‏شوند. در آن غسل می‏کنند و آن گاه با قیافه هایی نورانی و سفید بیرون می‏آیند. ما بازگشتیم و گفتیم: وای بر شما! غیر از یک مرد کسی از ما عقیده‏ی خوارج پیدا نکرد». یا سخنی مانند این را گفت.(3) یزید بن صهیب از محدثان ثقه است. ابن معین و ابوزُرعه او را ثقه دانسته اند و ابوحاتم گوید او راستگو است. بخاری هم از او حدیث را روایت کرده است.
عبیدالله بن حسن عنبری(4) از محدثان ثقه و از دانشمندان بزرگ و آگاه به سنت بود. البته عالمان دیگر به خاطر قولی که از وی نقل شده، مبنی بر اینکه هر مجتهدی از اهل ادیان، مُصیب است و اجتهادش حق است؛ تهمت بدعت را به او زده اند حتی قاضی ابوبکر و دیگران او را تکفیر کرده اند. 
قتبی(5)  از او نقل کرده که می‏گفت:« قرآن، اختلاف آراء و نظرات را تأیید می‏کند. پس قائل شدن به اختیار صحیح است چون در قرآن، اصل و اساسی دارد و قائل شدن به جبر صحیح است چون در قرآن اصل و اساسی دارد، و هر کس قائل به هر کدام از این دو عقیده باشد، به حق اصابت کرده است؛ زیرا چه بسا یک آیه بر دو معنای مختلف و متضاد دلالت داشته باشد. و روزی از اهل اختیار و اهل جبر پرسیده می‏شود».
وی می‏افزاید:« هر کدام از این دو گروه، مصیب اند. اینان جماعتی اند که خدای را بزرگ داشته و او را تعظیم کرده اند و آنان هم جماعتی اند که خدای را منزه و پاک دانسته اند».
عنبری افزود:« سخن درباره‏ی اسماء نیز چنین است. هر کس زناکار را مؤمن بنامد، به حق اصابت کرده و هر کس زناکار را کافر بنامد، به حق اصابت نموده است. و هر کس بگوید زناکار فاسق است و مؤمن و کافر نیست، باز به حق اصابت کرده و هر کس او را منافق بداند که نه مؤمن است و نه کافر، به حق اصابت نموده و هر کس معتقد باشد که او کافر است و مشرک نیست، به حق اصابت کرده و هر کس بگوید زناکار کافر و مشرک است، باز به حق اصابت نموده است؛ چون قرآن بر همه‏ی اینها دلالت می‏کند».
وی می‏گوید:« عادت ها و رسوم مختلف نیز چنین است مثل فائل شدن به فال و خلاف آن، قائل شدن به بدگویی و عکس آن، و اینکه مؤمن در برابر قتل کافر کشته می‏شود یا خیر کشته نمی‏شود. همه‏ی اینها مواردی هستند که مجتهد به هرکدام عمل کند، به حق اصابت نموده است».
عنبری گوید:« اگر کسی بگوید: انسان قاتل در جهنم است، به حق اصابت کرده و اگر بگوید در بهشت است، باز به حق اصابت نموده است. و اگر در این زمینه سکوت اختیار کند و تکلیفش را به خدا واگذار کند، به حق اصابت کرده است وقتی که منظورش این باشد که این قضیه مربوط به خدا است و علم به امور عینی بر انسان واجب نیست».
ابن ابی خَیثَمه(6) گوید: سلیمان بن ابی شیخ(7)  به من خبر داد و گفت:« عبیدالله بن حسن بن حُصین بن ابی الحر منظورش همان عنبری بصری است، متهم به اعتقاد بس خطرناکی است. سخنان زشت و ناپسندی از وی روایت شده است».
برخی از متأخرین می‏گویند: این سخنی که ابن ابی شیخ از عنبری نقل کرده، روایت شده که او وقتی عقیده‏ی درست و حق برایش روشن شده، از آن بازگشته و گفته است:« بنابراین از عقیده‏ی قبلی ام باز می گردم و گردنم را در برابر حق کج می‏کنم؛ چون اگر در حق، دُمی باشم برایم دوست داشتنی تر از آن است که در باطل، سر باشم».
پس اگر این سخنانی که درباره اش گفته شده، از وی ثابت باشد، از روی سهو و اشتباه دانشمند بوده و او همچون بزرگان و فاضلان به حق بازگشته است؛ چون او ظاهراً در عقاید و آرایش از ظواهر ادله‏ی شرعی پیروی کرده و از عقل خودش تبعیت نکرده و با عقیده‏ی خود با شریعت ضدیت و برخورد نداشته است و او با هوای نفسانی اش مخالفت نموده است. از این رو موفق شد به حق بازگردد.
همچنین یزید بن صهیب همچون عبدالله بن عباس رضی الله عنهما نبوده که خوارج با او مخالفت و برخورد داشته اند آن گاه که حجت و دلیل را از آنان خواست. برخی از خوارج گفتند: با یزید فقیر مجادله و ستیز نکنید چون او از کسانی است که خدا درباره شان فرموده است:(بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ)الزخرف: ٥٨ پس اینان متشابه را بر محکم ترجیح داده و با اکثریت اهل سنت مخالفت کرده اند.
دوم-اگر در معیار علم جزو مجتهدان نباشد، جا دارد چیزهایی را استنباط کند که مخالف شریعت باشد، چون در ضمن جهل به قواعد شریعت، هوای نفسانی و آرزوی نفسانی که در اصل او را وادار به این کار کرده، به او دست داده که آن هم آرزوی تبعیت و مورد پیروی قرارگرفتن است؛ چون ممکن است درجه‏ی امامت و اقتدا برایش حاصل شود و نفس هم در این کار، لذت زیادی دارد.
به همین خاطر خارج شدن حب ریاست از دل وقتی تنها خودش باشد، سخت است ت