تنهايي بدون لشگري و بدون برنامه ريزي از قبل توانسته اند يك شبه جو را بر هم بريزند و همه چيز را وارونه كنند؟
-	محققين ما، تمام شواهدي كه دال بر ديكتاتوري خلفاء وجود دارد را از روز پرآشوب و پرحادثه سقيفه گرفته اند در صورتيكه حوادث يك روز (آنهم با آن شرايط) نمي‌تواند ملاك معتبري براي تجزيه و تحليل يك دوره حكومتي باشد. براستي به جز روز سقيفه آيا دليلي بر ديکتاتوري سراغ داريد؟ البته اگر سرکوب ياغيان و کساني که مخل نظم بوده اند را  ديکتاتوري بدانيد ما در زمان پيامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  و حضرت علي (ع) نيز نمونه‌هاي بسيار بيشتري را مي توانيم براي شما پيدا کنيم.
-	اين چه ديكتاتوري بوده كه 70 بار گفته اگر علي نبود عمر هلاك مي‌شد!!!‌
-	چگونه اين ديكتاتور پس از آنكه ابولوء لوء او را تهديد به قتل كرد و او هم متوجه مي‌شود هيچ كاري در اين زمينه صورت نداد تا او بيايد و نقشه اش را عملي كند؟ لااقل چرا براي خودش محافظ و بادي گارد نگذاشته؟ زيرا اصولا تمامي ديكتاتورهاي تاريخ به خاطر زورگويي و ترس از مردم محافظ و...    داشته اند!!! 
-	اين چه ديكتاتوري است كه وقتي مي خواهد به فلسطين برود مدينه را به دست مخالفش (علي) مي سپارد!!! (البته اگر مخالفتي در كار بوده باشد!!!) 
-	اين چه ديكتاتوري است كه با دختر سردسته مخالفين (حضرت علي) ازدواج مي‌كند. (آن هم در زمان خلافت و هنگاميكه در اوج قدرت بوده؟)ايكاش همه مخالفتها و همه مخالفين، اينگونه بودند، دنيا بهشت مي‌شد ‌ 
-	اين چه خفقاني بوده كه حضرت علي (ع) مي‌تواند تا 6 ماه از بيعت خودداري‌كند‌؟ همسرش   (يعني يك زن) به مسجد برود و هر چه دلش مي خواهد به خليفه مي‌گويد‌!(1) ‌ (البته اين خطبه جعلي است و شكي هم در جعلي بودن آن وجود ندارد)
-	اين چه حكومت خفقان زايي بوده كه سردسته مخالفين شبها همراه همسر و دو فرزندش براي جلب حمايت انصار به در خانه آنها مي‌رفته؟ (چيزي شبيه به اغتشاش و شورش و تحريك ديگران در حكومتهاي حال حاضر)

•	سب و لعن 
نفس خودت را براي خودت محاسبه كن چرا كه براي ديگران، حسابرسي جز تو وجود دارد.
امام علي (ع)                                                                                           
نظر شعراء و حكماء پيرامون بدگويي از ديگران:
   مـا نگوييم بـد و ميـل بـه نـاحـق نكنيـم	       
                                            جامة كس سيـه و دلـق خود ازرق نكنيـم
عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است         
                                            كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد        
                                            گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او          
                                           ور بـه حـق گفـت جـدل با سخن حق نكنيم
حافظ شيرازي

تـو بـا دشمــن نفـس همخـانـه اي               چـه در بنـد پيـكار بيگانـه اي
تو خود را چو كودك ادب كن به چوب      	بـه گـرز گران مغز مردم مكوب
تـرا شهوت و حـرص و كين و حس           چو خون در رگانند و جان در جسد
بـود خـار و گل بـا هم اي هوشمند	  	چه در بند خاري تو گل دسته بند
كسـي را كـه زشتي بود در سرشت	  	نبيند ز طـاووس جز پاي زشت
صفايي به دست آور اي خيره روي	    	كـه ننمايـد آيينـه تيـره روي
طـريقي طلب كـز عقوبـت رهـي	   	نه حرفي كه انگشت بر وي نهي
منه عيب خلق اي فرومايه پيش                 كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش
چـرا دامـن آلـوده را حد زنـم	          چـو در خـود شنـاسم كـه تـر دامنم
چـو بد ناپسند آيدت خود مكن 	   	پس آنگـه بـه همسايـه گـو بد مكن
تـو خـاموش اگر من بهم يا بدم	          كــه حمـال سـود و زيــان خـودم
نكـوكـاري از مـردم نيـكـراي                  يكـي را بـه ده مـي نـويسد ثــواب
تو نيز اي عجب هر كرا يك هنر	  	 ببينــي ز ده عيبـش انـدر گــذر
نه يك عيب او را بر انگشت پيچ 	    	جهـانـي فضيـلت بــرآور به هيچ
چو دشمن كه در شعر سعدي نگاه 	  	بـه نفـرت كنـد ز انــدرون سيـاه
نه هر چشم و ابرو كه بيني نكوست	   	بخـور پستـه مغـز و بينـداز پوست
بوستان سعدي

تو خود آن کن که به ديگران مي آموزي ؛ نخست خود را خوب به فرمان آر و سپس ديگران را
درشت مگو تا نشنوي. به راستي که سخن خشم آلود رنج آورد و به تو نيز همان رسد.
تندرستي بزرگ ترين نعمت هاست و خرسندي بزرگترين دارايي ها.
هيچ آتشي چون آرزو و هيچ بدي چو کينه نيست، هيچ شادماني برتر از آرامش نيست.
آن کس که شادي اش را در رنجه داشتن ديگران آرزو کند، گرفتار بندهاي نفرت است و از نفرت آزاد نيست.
خشم را به دور افکن، منيت را رها کن، به همه بندها چيره شو، دلبسته نام و شکل مباش و چيزي را از خود مدان، پس در اين حال، تو را رنجي نخواهد بود

•	در مواخذات و ايراد جوييهاي ما از گنه كاران ،‌نخوت همواره نقش مهمتري از همدردي بازي مي‌كند. ملامتهاي ما بيش از آنكه قصد اصلاح كردن ايشان را داشته باشند بدين منظور ادا مي شوند كه ما را از خطاها و كاستي هاي آنان بري نشان دهند. (لاروشفوكو ـ تفكرات) 

شعر عيبجو (از پروين اعتصامي)
زاغي بطرف باغ به طاووس طعنه زد 	كين مرغ زشتروي چه خودخواه و خودنماست
اين خط و خال را نتوان گفت دلكش است         اين ريب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پايش كج است و زشت از آن كج رود براه         دمش چو دم روبه و رنگش چو كهرباست 
از فرط عجب و جهل گمان مي برد كه اوست     تنها پرنده اي كه در اين عرصه و فضاست
اين جانور نه لايق بـاغ است و بوستان              اين بي هنر نه در خور اين مدحت و ثناست
رسم و رهيش نيست به جز حرص و خودسري	   از پا فتـــادة هــوس و كشتة هواست 
طاووس خنده كرد كه راي تو باطل است           هرگز نگفته است بد انديش حرف راست
مردم، هميشه نقش خوش ما ستوده اند            هرگز دليل را نتـوان گفت ادعـاست 
بدگويي تو اينهمه از فرط بد دليست                 از قلب پاك، نيـت آلوده برنخاست 
مـا عيـب خـود هنر نشمرديم هيچگاه            در عيب خويش ننگرد آنكس كه خودستاست
گـاه خـرام و جلـوه بـه نزهتگه چمن	        چشمم ز راه شرم و تاسف به سوي پاست 
ما جز نصيب خويش نخورديم ليك زاغ	        دزدي كند بـه هر گذر و بـاز ناشتاست 
در من چه عيب ديده كسي غير پاي زشت         نقص و خرابي و كژي ديگرم كجاست 
پيرايه اي ز عمد نبستم به بال و پر	        آرايش وجود من اي دوست بي رياست
ما بهر ريب و رنگ نكرديم گفتگو                   چيزي نخواستيم فلك داد آنجه خواست 
كارآگهي كه آب و گل ما بهم سرشت	         بر من فزود آنچه كه از خلقت تو كاست
در هر قبيله بيش و كم و خوب و زشت هست	مرغي كلاغ لاشخور و ديگري هماست 
صـد سـال گـر بـه دجله بشوينـد زاغ را		چون بنگري همان سيه زشت بينواست 
آزادي تو را نگرفت از تو هيچكس 		ما را هميشه ديدة صياد در قفاست 
فرمانده سپهر چو حكمي نوشت و داد 	         كس دم نمي زند كه صوابست يا خطاست 
ما را براي مشورت اينجا نخوانده اند 	         از ما و فكر ما  فلك پير را غناست
احمق،كتاب ديد و گمان كرد عالم است          خودبين، به كشتي آمد و پنداشت ناخداست 
ما زشت نيستيم، تو صاحب نظر نه اي 	       اين خورده گيري از نظر كوته شماست
طاووس را چه