)‌ خداوند سوم آنان است، معيت خاصه از سوي خداوند متعال براي بندگان مومنان و اولياي خاص اوست، ‌معيت خداوند نيز مانند بقيه صفات او تعالي با كيفيتي شايسته ذات مقدس او تعالي است كه عقل بشر از ادراك آن و صفات او تعالي و از كيفيت و چگونگي آن عاجز وناتوان است.
‌و همراهي خداوند مقتضي عنايت خاص ونصرت و تأييد آنها است، ‌و اينكه او تعالي به آنان نزديك است و آنان را از هر شر و گزندي حفاظت مي كند، چه سعادت و افتخاري و چه امتياز منحصر به فردي كه براي هيچ بشري تكرار نخواهد شد.در اين زمينه در روايت نسائي از عمر فاروق رضي الله عنه آمده است كه روزي از ابوبكر صديق رضي الله عنه سخن بميان آمد گريست و فرمود:
«كاش تمام اعمال نيك من با يك روز از روزها يا يك شب از شبهاي او برابري مي كرد».
اما شب، منظور شبي است كه وي با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در سفر هجرت به غار ثور رفتند هنگامي كه به غار نزديك شدند صديق فرمود: (‌والله لا تدخله حتى أدخل قبلك) (‌از ترس اينكه مبادا به حضرتش صلي الله عليه وآله وسلم گزندي برسد) بخدا سوگند نخواهم گذاشت شما قبل از من داخل شويد، اگر گزندي باشد بايد به من برسد، وي داخل شد و داخل غار را صاف كرد و سوراخهاي اطراف آن را با تكه هاي لباسش بست دو سوراخ باقي ماند و آنها را با پاي خودش بست.
 آنگاه به رسول گرامي صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: كه داخل شوند،‌ حضرت داخل شدند سر نازنيشان را در بغل ابوبكر گذاشتند وخوابيدند، ديري نگذشته بود كه ماري پاي ابوبكر صديق را نيش زد، ‌اما در برابر نيش و زهرمار مقاومت كرد و حتي تكان نخورد كه مبادا يار محبوبش صلي الله عليه وآله وسلم از خواب بيدار شوند، از شدت درد اشكش بر رخسار مبارك رحمت عالميان چكيد و حضرت متوجه شدند و فرمودند: (‌يا ابابكر مالك؟) ‌ابوبكر ! ترا چه شده؟! فرمود: پدر و ماردم فداي شما باد مرا مار گزيد. ‌حضرتش صلي الله عليه وآله وسلم با لعاب مباركشان جاي مار گزيدگي را تر كردند كه بلا فاصله درد تسكين يافت ثم انتقض عليه البته بعدها همين مارگزديگي سبب وفات صديق گرديد. هنگامي كه رسول گرامي صلي الله عليه وآله وسلم وفات كردند، ‌صحرانشينان عرب (‌كه از محضر گرامي رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم استفاده نبرده بودند وسرسري به اسلام داخل شده بودند مرتد شدند و از پرداخت زكات انكار كردند.
 حضرت صديق فرمود: (‌والله لو منعوني عقالا لجاهدتهم عليه) ‌بخدا سوگند دستبند شتري را كه به پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مي پرداخته اند از من باز دارند با آنان خواهم جنگيد، ‌گفتم: اي خليفه رسول الله! بامردم نرمي كن و آنان را متحد نگه دار، فرمود:‌ (‌أجبار في الجاهلية ‌و خوار في الإسلام؟!)‌ در جاهليت قلدر بودي حالا در اسلام بزدل شدي؟! وحي در حالي قطع شد كه دين كامل گرديد من زنده باشم و در دين نقص ايجاد شود؟!.  پايان روايت نسائي.شبيه اين روايت حافظ بن بشران و الملا عمر بن الخضر در سيرت خودش از ضبة‌ بن مخض الغنوي نقل كرده كه گفت:‌ 
امير ما در ...... ابوموسي بود، ‌وقتي خطبه مي خواند، پس از حمد و ستايش پروردگار براي امير المومنين عمر ابن خطاب كه خليفه وقت بود دعا ميكرد،‌ ميگويد اين كار او مرا به خشم آورد بلند شدم و گفتم:
 چرا از يار و صاحبش چيزي نمي گويي؟ آيا او را از ابوبكر بهتر ميداني؟ سه هفته اين كار را تكرار كرد،‌ آنگاه به عمر نامه نوشت و از من شكايت كرد،‌ عمر دستور احضار مرا صادر كرد، ‌خدمت وي حاضر شدم، ‌مرا سرزنش كرد و فرمود:
با استاندارتان چه مشكلي داري؟ ‌گفتم: اي امير المومنين الآن عرض مي كنم، او وقتي خطبه مي خواند، ‌پس از ستايش پروردگار و درود و سلام بر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم براي تو دعا مي كند، ‌اين كار مرا به خشم آورد:
 از جا بلند شدم و گفتم: چرا از ابوبكر چيزي نمي گويي آيا عمر را از ابوبكر بهتر مي داني؟! سه هفته اين عمل به همين صورت تكرار شد، ‌و آنگاه از من نزد شما شكايت كرد.
 مي گويد: ‌ناگهان عمر شروع به گريه كرد و به قدري گريست كه دلم برايش سوخت آنگاه فرمود:
 (‌أنت والله أوثق منه و أرشد) ‌بخدا قسم تو از او معتمدتر و عاقلتري، (‌فهل أنت غافر لي ذنبي يغفر الله لك) ‌خداوند ترا ببخشد آيا تقصير مرا مي بخشي؟ گفتم: اي امير المومنين خداوند تقصير ترا ببخشد آنگاه شروع به گريه كرد و همچنان مي گريست و مي فرمود: 
(والله لليلة‌ من أبي بكر خير من عمر)‌ بخدا قسم يك شب ابوبكر از تمام زندگي عمر بهتر است. آنگاه داستان شب غار را تعريف كرد و از جمله فرمود: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم دوشبانه روز برسر انگشتان پا راه مي رفتند تا اينكه پاهاي مبارك شان ...............وقتي ابوبكر ديد كه پاهاي نازنين رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم.................. ايشان را بركول خود حمل كرد و در حاليكه بشدت احساس خستگي مي كرد ادامه داد تا اينكه به دم غار رسيدند.
آنگاه فرمود: قسم به ذاتي كه ترا به حق فرستاده قبل از من داخل نخواهي رفت، اگر گزندي در انظار باشد بايد قبل از شما به من برسد.
‌داخل شد و چيزي نيافت ايشان را حمل كرد و داخل غار برد، غار سوراخهايي داشت كه مسكن مارها و عقرب ها بود، ‌ايشان از ترس اينكه مبادا به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آسيبي برسد با پايش سوراخها را بست مارها و عقربها يكي پي ديگري شروع به گزيدن پاي صديق نمودند، ‌اشكها از چشم ايشان جاري بود......
تا آخر حديث.
و در حديث انس بن مالك آمده كه وقتي صبح شد رسول گرامي صلي الله عليه و آله وسلم فرمودند: ‌ابوبكر پيراهنت كجاست؟!‌ ايشان جريان را براي حضرت تعريف كرد، ‌رسول گرامي صلي الله عليه وآله وسلم دستان نازنينشان را بلند كردند و فرمودند:
 ‌(‌اللهم اجعل أبا بكر في درجتي يوم القيامة)‌. خدايا! ابوبكر را در روز قيامت در درجه من قرار بده.
 خداوند وحي فرمود: و خبر داد خداوند دعاي ترا استجابت كرد.
حلية الأولياء أبو نعيم أصفهاني 1/33،‌ صفوة‌ ابن جوزي 1/240 و آثار ديگر شبيه اين روايت را در الرياض النضره از ابن محب الطبري 1/104 نيز ملاحظه فرمائيد.
‌اگر ترس آن نبود كه پاورقي بيش از حد طولاني شود مطالب مذكور را نقل مي كردم تا شايد خداوند بدخواهان يا درست تر بگوئيم ناآگاهان با شخصيت اين يار جاني رسول الله عليه و آله وسلم را هدايت كند.اين آيه 55 از سوره مائده است ادعاي اين آقا كه مي گويد اين آيه در باره علي ابن ابي طالب رضي الله عنه نازل شده و اينكه ايشان در حالت ركوع انگشتر خود را صدقه داده ادعاي باطل است كه نه از روي سند درست است و نه از روي متن.
 ‌زيرا علماء تقريبا اجماع دارند كه اين آيه اختصاصا در بارة‌ علي ابن ابي طالب رضي الله عنه نازل نشده است و همچنين اجماع دارند كه علي ابن ابي طالب رضي الله عنه هرگز سرنماز انگشتري را صدقه نداده است، ‌كما اينكه اجماع و اتفاق نظر دارند كه داستان صدقه دادن علي در نماز يك داستان دروغ و ساختگي است. ملاحظه فرمائيد. منهاج السنة‌ 7/11.
سبب نزول آيه چيزي ديگري است، ‌و آ